تبليغاتX
خاطرات یک دختر ايرانی
خاطرات یک دختر ايرانی
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم - منم دلبسته اين خاک، منم فرزند ايران
بازی وبلاگی

دلم مي خواست پست جديدي بنويسم ، اما نتونستم تصميم بگيرم قطار سوژه هاي نوشتاري توي ذهنم حركت مي كرد اونقدر سريع كه فقط سر فصلها معلوم بود و بس

سوره نساء

.

.

.

.

قوانين دست و پاگير

.

.

.

.

بيماري آلزايمر، ريا و دو روئي آدمها و  .........

 

تا آخرين كامنت پست قبلي لبيكي براي يك بازي وبلاگي، مطمئنن نميشه به دعوت آرمان  لبيك نگفت؟ وقتي پست منتخب و زيباي اونو خوندم رفتم دفتر خودم رو ورق زدم هر صفحه برام يك خاطره يا شايد بهتره بگم يك يادبود مقدسه

اما هيچكدوم رو به اندازه پست خاطره دوست ندارم. چيزي كه شايد بشه اون رو شعر ناميد . شعري كه روزي بر زبان آوردم و مدتها با اون زندگي كردم.

زمزمه هر روزه اي كه كنون به ترس پايان آن مبتلا شدم بدون هيچ آزاري چيزي كه شايد هيچ وقت نمي توانستم بپذيرم. اما كنون با آن زندگي مي كنم.

دنياي فراموشي

 

منهم براي ادامه بازي اين كارت دعوتها را ميفرستم.

 آلوچه

شاه آمفاكتوس 

تخته خاكستري

خاطرات يك دختر ترشيده

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 86/06/27 ساعت 1:35 PM |