تبليغاتX
خاطرات یک دختر ايرانی
خاطرات یک دختر ايرانی
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم - منم دلبسته اين خاک، منم فرزند ايران
سنگسار
بي گناهداد كشيد :

كسی كه گناه نكرده اولين سنگ رو بزنه و بعد چشمهاش رو بست.

چند نفر ‍‌سنگی رو كه آماده كرده بودند توی دستشون چرخوندن اما جز اين هيچكس حركتی نكرد.

به زحمت دستش رو از لای خاك بيرون كشيد و يه سنگ پيدا كرد و محكم به صورت خودش كوبيد.

باران سنگ شروع شد.

 

 

برگرفته از تب چهل درجه 

 

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 86/05/16 ساعت 5:22 PM |