تبليغاتX
خاطرات یک دختر ايرانی
خاطرات یک دختر ايرانی
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم - منم دلبسته اين خاک، منم فرزند ايران
دلم بدجور لك زده براي پيري

از پنج شنبه هوس كردم پيرباشم از اون پيرزنهائي كه تمام دست و پاهاشون ميلرزه، ده بار جواب سلام ميدن آخرش ميگن : شمـــــــــــــا؟

راستي چقدر خوبه آدم نخواد بجنگه، نخواد شنا كنه اونهم خلاف جهت

يادمه سال 85 رو بدون هيچ تصميمي شروع كردم و به آخر رسوندم ولي از انصاف نگذريم سال مزخرفي بود. حالا مي خوام پيرزن باشم . ولي برخلاف روال دلم نمي خواد غر بزنم

 

ميخوام يه پيرزن ساكت باشم كه حتي حرف زدن هم يادش رفته

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 86/04/23 ساعت 11:19 AM |