صفحات را ورق مي زنم
كاغذ را
قلب را
خاطره را
نگاه مي كنم،
مي گردم و مي چرخم،
فرياد مي زنم و تو را مي خوانم
هيچ نيست
تمام شده
گم شده در صفحات
اكنون در مجموعه اي از خوب و بد غرق شده اي
گاه اين ترس مرا مي لرزاند
" فراموش شوي"
|
+| نوشته شده توسط دختر ايروني در
85/11/30 ساعت
8:58 AM |