تبليغاتX
خاطرات یک دختر ايرانی
خاطرات یک دختر ايرانی
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم - منم دلبسته اين خاک، منم فرزند ايران
نوشدارو اگر نيست مرهمی بياوريد به تسکين درد...

بنام آنكه آفريد تو را تا ديوانه كنم تورا

 

 

" نوشدارو اگر نيست مرهمی بياوريد به تسکين درد...

سهراب، زجر کش شد"

 

 

با قلب من بازي كن، روح كوچك و حساس من را به سخره بگير

خيالي نيست

 

وصيتنامه بنويس

حكايت بگو

من را در پرتگاه بي ياور رها كن

طعم گس مرگ را در دهانم مزه مزه كن

 

بازهم مي گويم

بازهم فرياد مي زنم

من تو را دوست مي دارم

و به قول تو اميدوار

 

من و تو به انتهاي راه رسيده ايم

 

 

براي هر محتضرزماني براي جان دادن وجود دارد

من تا پايان بهار خواهم مرد

 

مرگ را چه تفسير كني؟

قطع دم و بازدم؟

 

                         نــــــــه

 

مرگ یعنی نداشتن اميد

 

من اميدي به زندگي ندارم

ديگر اميدي به ديدن تو نيست

فقط اين زمان را از من نگير

بگذار اين لحظات آخر را با طعم شيرين حضورت مزه مزه كنم

بگذار با تك تك سلولهايم وجودت را در آغوش بگيرم

بگذار تو بگوئي و من بشنوم

نمي خواهم صدايت را فراموش كنم

نمي خواهم نگاهت را از ياد ببرم

نمي خواهم بوي نفست را به دست باد بسپارم

 

مي خواهم گوشم پر شود از صداي تو

مي خواهم چشمهايم فقط نگاه تو را دنبال كند

مي خواهم وجودم مملو از بوي تو شود

 

 

به نام او که اگر حکم کند همه محکومیم

من محكوم به نيست شدنم

پس بگذار آرزوي آخرم به دست تو برآورده شود

با من بمان

تا پايان بهار

من و گلها در بهار شكوفا مي شويم و در پايان بهار مي خشكيم

 

 

عشق من

 

به يك وعده خود وفا كن

من را به كوه بسپار

ميدونم كه يكروزي مي رسه كه كوه من رو هم به فراموشي ميسپاري

اما وعده خود را فراموش مكن

تا روزي كه من نفس مي كشم بمان

مي خواهم مرا به طبيعت بسپاري

 
|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 84/12/22 ساعت 8:11 AM |