تبليغاتX
خاطرات یک دختر ايرانی
خاطرات یک دختر ايرانی
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم - منم دلبسته اين خاک، منم فرزند ايران
مراسم

مرد او را از زماني كه دختر خيلي كوچكي بود مي شناخت.

 

او زيباترين دختر دنيا بود و مرد عميقاً دوستش داشت. روزگاري او بت دختر بود.

 

اما حالا مرد ديگري داشت دختر را از دست او مي گرفت.

 

چشم ها برق زدند، مرد با ملايمت گونه هاي دختر را بوسيد، لبخند زد و دست او را به دست داماد داد.

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 84/11/16 ساعت 10:14 AM |