تبليغاتX
خاطرات یک دختر ايرانی
خاطرات یک دختر ايرانی
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم - منم دلبسته اين خاک، منم فرزند ايران
پيوند تازه

- "چرا؟"

- "تمام شده ، آنجلا، همين"

- "اما من به تو نياز دارم!"

جورج گفته او را تصحيح كرد: " به من نياز داشتي"

جورج دست او را نوازش كرد: "عزيز دلم، تو زنده خواهي ماند. حتي با شناختي كه از تو دارم بايد بگويم... موفق هم خواهي بود."

مرد ايستاد، زن را بوسيد و رفت.

آنجلا كه آب بيني اش را بالا مي كشيد ديد او از كنار پيشخدمت گذشت. چه پيشخدمت خوش قيافه اي! تا به حال متوجه او نشده بود.

زن با كمرويي صدا زد:‌"ببخشيد؟"

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 84/09/08 ساعت 9:8 AM |