تبليغاتX
خاطرات یک دختر ايرانی
خاطرات یک دختر ايرانی
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم - منم دلبسته اين خاک، منم فرزند ايران
32

چه لطيف است حس آغازي دوباره

و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس....

و چه اندازه عجيب است روز ابتداي بودن!

و چه اندازه شيرين است امروز ...

روز ميلاد...

روز من ....

روزي كه آغاز شدم

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/04/30 ساعت 9:1 AM |

عاطفه با من قهری ؟ حرف که می زنی؟!!!

 

فکر کنم این جمله خیلی ها را یاده مرحوم !!!! شکیبائی بندازه . جمله ای که شد سرفصل تمام اعصار زندگیم  و گوینده این سرفصل دیگه خودش حرف نمی زنه باید به خاطره ها سپرده شود , دلم برای صداش تنگ میشه برای سهراب خوانیش

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/04/28 ساعت 8:33 PM |

31/2

§         صبح اول وقت ، اول هفته يكي زنگ زده پيگيري صورتحساب يكماه قبل در صورتي كه من هيچ سابقه اي از اين آقا ندارم. كلي هوار ميزنه ميگم باشه شماره تلفنت رو بده با دبيرخانه هماهنگ ميكنم بهت زنگ ميزنم . با كمال تعجب ميگه: شماره منو ميخواي چيكار ؟!!!! آدرس بده خودم صورتحساب رو دوباره ميفرستم !!!!

§         براي فرار از گرما ، با بر و بچ تصميم گرفتيم بزنيم به كوه و دشت ، روز پنج شنبه جاي همه شما خالي رفتيم بيرون شهر ازم نپرسين كجا كه واقعا نميدونم كجا بود فقط ميدونم كوه داشت، رودخونه داشت و از همه مهتر هواي سرد و خوبي داشت . موقع ناهار هر كاري كرديم نتونستيم آتيش درست كنيم . به همين دليل همسفره 15-16 تا آقا سبيل كلفت شديم كه براي جشن تولد يكسالگي سه تا از دوستانشون زده بودن به كوه و دشت . هم آتش درست كردن ياد گرفتيم هم از صفاي اين آدمها كلي انرژي مثبت گرفتيم. ( حالا خوبه آقاي پدر اين مطلب رو بخونه ديگه خونم حلال ميشه )

§         گفته بودم از آب ميترسم؟!! خوب براي اينكه اين مشكل آخرين مشكل زندگيم بود براي حلش رفتم استخر ثبت نام كردم الان منتظر شروع المپيك موندم تا مدال قهرماني رو بدست بيارم.

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/04/22 ساعت 9:40 AM |

آرامش زندگي

1. هنگامی كه می بخشید قدرت انتخاب پیدا می كنید، مهم نیست كه طرف مقابل شما لایق گذشت هست یا نه ،شما لایق رهایی هستید.

2. اوايل خرداد ماه سال گذشته (سوم خرداد) براي اولين بار جنگل ابر را ديدم. براي من سفري فوق العاده محسوب ميشد، يكجور آرامش بي بهانه. امسال هم براي پيدا كردن آرامشي دوباره تنها راهي كه به ذهنم ميرسيد سفر به جنگل ابر بود. درسته كه سفري كاملا متفاوت از دفعه قبلي بود . اما باعث آشنائي با انساني شد كه نه تنها باعث برطرف شدن يكي از چالشهاي محل كارم شد كه يكي از بزرگترين علامت سئوالهاي زندگي فعليم را پاسخي بود. اين دوست جديد باعث شد دوباره عشق خدا را درك كنم .

3. هنوز در ضمير ناخودآگاهم گاهي اوقات حس شيطانيم تجلي پيدا مي كنه. وقتي شنيدم كسي كه در زمان خودش حيثيت اجتماعي منو به بازي گرفته بود و با همكاري خانواده اش باعث دوري من از بزرگترين آرزوي زندگيم شد ، دقيقا با همان تهمتها آبرو و عنوان خود را از دست داد چنان شاد شدم كه حدي براي آن متصور نيست. (تصميم گيري درخصوص به حق يا ناحق بودن تهمتها را به طبيعت ميسپارم كه من درحد قضاوت نيستم)

گاهي ابليس بودن لذتي بالاتر از فرشته شدن دارد.

4. يكبار ديگه پاراگراف اول و سوم را نگاه كن، خدائي تناقض مواجم.

5. بارها شنيده بودم كه در توصيف من ميگفتن هيچيت به آدميزاد نمي مونه ، حالا خودم ايمان آوردم. (خدائي تك بودن حتي در عالم ديوانگي هم لذت بخشه)

6. من از زندگيم لذت ميبرم حتي اگر براي 25 مرداد كاري انجام نداده باشم، يا اينكه يك از خدا بيخبر ماشين محترم رو از قيافه انداخته باشد يا اينكه گوشيم خراب شده باشه. يا حتي گزارش كه براي مجمع تهيه كردم اصلا واقعي نباشه، مهم اينه كه دارم لذت ميبرم از زندگي و از بودن .

 
|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/04/15 ساعت 3:6 PM |

صفحه 30

هرگز تیزی زبانت را به سوی کسی که به تو حرف زدن آموخته نشانه نرو.

روز مادر گرامي

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/04/04 ساعت 8:1 AM |

صفحه بيست و نهم

1.       قيمت اجاره يك خونه معمولي تو يك منطقه كاملا معمولي تهران : 55 ميليون پيش ماهي يك ميليون اجاره – مفت تر از اين ديده بودين ؟!!!

2.       خيلي ساده يك سرما خوردگي تبديل شد به يك عفونت حاد ريوي و بستري شدن. اومدن كورتن زدن عفونت ريه را درمان كنند قند خون رفت بالاي 600 ، انسولين زدن كه قند رو بيارن پائين قلب شروع كرد به بازي درآوردن. گفتن چيكار كنيم چيكار نكنيم ؟ تصميم گرفتن آب ريه رو بكشن بعد از يك هفته وقتي فرصت پيدا كردن تا آب ريه رو تخليه كنند ديدن آبي نيست قند خون هم 80 بيشتر نيست. حالا تو اين يك هفته چه اعصابي از بيمار و خانواده خرد شد بماند.

3.       كسي سراغي از اين آقاي داود نژاد نداره؟ ميخوام هدفش رو از ساخت تيغ زن بپرسم ! تا امروز اينطور تو سينما مسخره نشده بودم. نه معلوم شد چي ساخته نه معلوم شد براي چي ساخته.

4.       يادتونه گفته بودم امسال هدف رسيدن به مقصديه كه تكليفش تا 25 مرداد روشن ميشه ؟ اگر شما براي رسيدن به اين هدفي كاري انجام دادين منهم كاري كردم . بابا يكي بياد جلوي منو بگيره دارم خودكشي مي كنم از كار زياد.

5.       ميگن انتظار آدم رو تلخ مي كنه و تنهائي زهر، حالا مني كه سه روزه مثل يك زهر تلخ تو كام خانواده خودم رو شيرين كردم موندم جون كي رو بگيرم .  آآآآآآآآآآآآآآآآآآي نفس كش.

6.       پشت هر ديوار ، ديوار

پشت هر بن بست ، بن بست

                  اما تا نور خورشيد فاصله قد كف دست!

            شايد خودت هم ندوني اما بهترين جمله رو تو بهترين زمان برام فرستادي

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/04/02 ساعت 9:18 AM |

صفحه بیست و هشت
  1. از امروز صبح بدون اطلاع قبلي صدام بطور كامل رفته مرخصي . گل بود به سبزه نيز آراسته شد.
  2. يكساله دارم از كمي پرسنل فرياد ميزنم كسي گوش نميده ، يك هفته است تصميم گرفتم ديگه مثل كشاورزهاي سر زمين فرياد نزنم ، حالا اونها فرياد ميزنن كه چرا كارها پيش نميره !!!!!!!
  3. ديروز ظهر با كلي ذوق و شوق يك پوشه دادن دستم كه اين برنامه جلسات هفته آينده با مديران شركته، تا بعد از ظهر وقت گذاشتم  و دستور جلسه ها رو خوندم جالبش اينجا بود كه تنها فايده اين جلسات مجلس قهوه خوران بود. دلم براي وقتي كه گذاشتم ميسوزه.
  4. خيلي وقته دل از دنياي فوتبال كندم اما چه كنم كه جام ملتهاي اروپا مخصوصا اسم هلند بدجوري قلقلكم ميده. فعلا كه لذت ميبريم
  5. داستان قدرت عجيب يك كودك رو خوندين؟ خوب اگر نخوندين تو ادامه مطلب هست.

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/03/26 ساعت 9:57 AM |

صفحه بیست و چهار
  1. خيلي خسته ام ، بيشتر از حد توانم. چند روزي است با سردرد روز را آغاز ميكنم ، وظائفم بيشتر از حد تحمل سه انسان است واي به حال من كه فقط يكي هستم و بس. ميترسم بگم خسته ام از ترس ميترسم.
  2. فيلم زن ها فرشته اند (يك چيزي در اين حدود) ديدم ، كلي انرژي گرفتم مخصوصا صحنه آخر فازي داد در حد اعلاء
  3. ميگه : از دستت ناراحتم .              ميگم : چرا؟                    ميگه: دوستت رفته پشت سر دختر همسايمون حرف زده !!!!!!!!!!!!!!!!
  4. كسي ميدونه چطور ميشه به آرشيو وبلاگ (پرشين بلاگ) كه بيش از دو سال هيچ پست جديدي نداشته دسترسي پيدا كرد؟
  5. بهتر است موقع خداحافظی دوست م داشته باشد تا اینکه هنوز نشناخته ببوسدم
  6. روزي كه كتاب رو هديه گرفتم روش نوشته بود بهت تبريك ميگم براي صبرت. ديروز كه پلي به گذشته زديم گفت : هديه براي غرورت بود، در درونت خرد شدي بدون آنكه بگذاري ديگران خرد شدنت را ببينت. بهت افتخار ميكنم. اما متوجه نشد كه حس قشنگي در رگهاي من تزريق كرد. مهشيد عزيزم براي تمام دوران دوستت دارم.
  7. سال شكوفائي و نوآوري را با تمام وجود در مشهد لمس كردم.

آرامگاه فردوسي (توس ) كمتر از 5 دقيقه پس از ورود ما چنان تگرگي را شاهد بود كه به گفته همراهان مشهدي بي سابقه بود. توفان وحشتناك تگرگ شكوفه هاي زيبائي را بر عرصه آرامگاه ساخته بود.

تاكنون در هيج كجاي دنيا سابقه نداشته است كه هواپيما 3 ساعت زودتر از ساعت بليط پرواز كند، ساعت بليط 17:30 ساعت حركت اعلام شده از اطلاعات پرواز 15 ساعت بلند شدن هواپيما 15:30 اين يعني نوآوري ، خدائي حالش را برديم.

  1. تابحال شده دلت براي كسي تنگ بشه كه هيچ وقت وجود نداشته ؟!!!!!! هروقت آب روان ميبينم دلم براي ماهي تنگ ميشه، براي غروب هفتاد رنگ، براي قله سبلان.

بعد نوشت: نمی دانستم اینجا رو می خونی پس بگذار چون گذشته دل نوشته هایم را اینجا بنویسم و هیچگاه پاسخی نخواه.

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/03/13 ساعت 10:13 AM |

صفحه بيست و سوم

بزرگترين لذت زندگي كردن در شهرهاي كوچيك به نظرم آرامش مواج در محيط است و بس. عسلويه با وجود آنكه قطب صنعتي كشور محسوب ميشه و يك محيط كاملا صنعتي است اما هيچ استرس و نگراني در زندگي انسانها وجود ندارد.

طبق آماري كه ديدم شركت ما در اين دو ماه سال جديد 250% رشد فعاليت نسبت به فعاليتهاي سال گذشته داشته است.

بيخود نيست كه دلم ميخواد فرار كنم برم جائي كه هيچ وسيله ارتباطي و هيچ تعهد كاري وجود نداشته باشد. دلم ميخواد تا هرساعتي كه ميلم كشيد بخوابم ، تو يك طبيعت بكر نفس بكشم و گذر ايام كنم ، ساعتم خورشيد باشد و كفشم علفهاي خيس

 پيشي خوابالوي من

 

 

اين گربه كوچولو هم شده دوست تازه من ، چون خودم نمي تونم بخوابم صبحها وظيفه جديد بيدار كردن ايشون رو هم عهده دار شدم.

- دارم ميرم مشهد شايد بيشتر از دو هفته نباشم.

 

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/03/04 ساعت 8:6 AM |

صفحه بیست و دوم

روز قبل در عسلويه باران آمده بود، ما خدا رو شكر كرديم كه هوا آنچنان گرم نشده است اما آلودگي هوا بيداد ميكرد، ما سنگيني هوا را بر روي ريه هاي خود احساس ميكرديم، تا حدي كه روز سوم مجبور به ملاقات آقاي دكتر شديم، دكتر مهربان بود به ما فقط يك آمپول زد.

ما متوجه شديم كه اهل تسنن مسجدهاي با يك مناره دارند.

ما ياد گرفتيم كه در عسلويه فقط بز مي بينيد ، آنها را با گاو اشتباه نگيريد.

ما ياد گرفتيم بع بعي در عسلويه به دليل گرما و پشم قلبش مي گيرد.

ما دريافتيم كه چه معني ميدهد در يك جمع مردانه تنها باشيم؟!!!!!!!!! اينگونه خيلي سخت مي گذرد.

ما دريافتيم كه گويا پير شده ايم چون ديگر تحمل بي خوابي را نداريم.

ما پذيرفتيم كه اگر ماهيانه 5 ميليون هم درآمد داشته باشيم به عسلويه براي كار نخواهيم رفت.

تا يادم نرفته بگوئيم جم زيباست، چون كوهستانيست. و روي كوهش كشتي نوح فرود آمده.

 

اين بود انشاء ما از سفر به عسلويه

 

بعد نوشت: اين سفر منهاي تمام سختي ها و لذتهاش چيز جالبتري هم برايم به ارمغان آورد.

خيلي جالبه بعد از مدتها كساني رو كه روزهاي اول كارت رو با اونها آغاز كردي ببيني ، تو اين مدت با گروهي از اونها همرده و يا حتي از نظر سازماني بالاتر قرار گرفتي ولي هنوز هم اونها را خيلي بزرگ مي بيني .

 

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/02/29 ساعت 5:3 PM |