تبليغاتX
خاطرات یک دختر ايرانی
خاطرات یک دختر ايرانی
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم - منم دلبسته اين خاک، منم فرزند ايران
34

دلم ميخواد بنويسم

اما فكرها ميلي به سياه كردن كاغذ ندارند.

.

.

.

خوبم به خوبي غروبهاي پائيز

آرامم به آرامي درياي شمال

دل تنگم به وسعت راه شيري

و تنهام به تنهائي خورشيد

.

.

.

راستي حس مادري يك تقليده يا يك غريزه ؟

با كدام منطق مي توان زني را از حق "مادري " محروم كرد؟

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/05/03 ساعت 1:6 PM |

33

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

اگر سفر نكنی،

اگر كتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نكنی.

 به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،

وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی

اگر برده‏ی عادات خود شوی،

اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …

اگر روزمرّگی را تغيير ندهی

اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،

يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سركش،

و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،

و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،

دوری كنی . .. .،

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،

اگر ورای روياها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات

ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .

-

امروز زندگی را آغاز كن!

امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!

نگذار كه به آرامی بميری!

شادی را فراموش نكن


پابلو نرودا

 

ترجمه از احمد شاملو


آدمی که توی هر حال گندی باشی باز تو رو برای دقیقا همین که هستی دوست داره و هنوز فکر میکنه خورشید از ماتحت تو طلوع میکنه. اینجور آدمی ارزش داره آدم به پاش بمونه

و من امروز تو گندترين حالتم و خوشم مياد هيچكس هم نيست كه اين بد بودن رو باهاش شريك بشم.

دلم غار تنهايم رو ميخواد حيف كه آدرسش رو گم كردم و اون با مرامي كه آدرسش رو داشت ديگه نيست.

دلم خدا رو ميخواد

دلم ملاقات حضرت عزرائيل ميخواد.

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/05/01 ساعت 12:24 PM |

صفحه بیست و هفت


سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی

دل زتنهایی به جان آمد خدا را همدمی

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/03/22 ساعت 9:53 PM |

صفحه بیست و شش
دلم تنگ شده
دلم برای کلاس زبان تنگ شده
دلم هوای اکرم کرده
دلم برای مهسا تنگ شده
دلم برای جوونی تنگ شده
دلم برای خودم تنگ شده
دلم میخواد دوباره مثل روزی که آخرین امتحان سال چهارم رو دادیم با بچه ها بریم پارک جمشیدیه
دلم برای لقد زدن به لاستیک ماشینها تنگ شده
دلم میخواد برم آلوچه با نایلونش رو ببلعم و تمام صورتم رو کثیف کنم
دلم برای روز اول کلاس آمادگی تنگ شده
دلم برای حوض خونه کودکیم تنگ شده
دلم برای سکوت تنگ شده
دلم برای گریه کردن روی شونه های مردونه اش تنگ شده
دلم تنگ شده
|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/03/19 ساعت 9:14 PM |

صفحه شانزدهم

دلم خيلي گرفته برام دعا كنم. دعا كنين بتونم آدمهاي مزاحمي كه زندگيم رو به لجن كشيدن از ذهنم حذف كنم.

-----

 

این داستان رو اینجا خوندم و اونقدر خوشم اومد که دلم نيومد شما ها نخونين بنابراين اينجا كپي كردم.

 اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, لباسهام رو عوض کردم و بعد بهش گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره. مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که اثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن, زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.....

 

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/01/24 ساعت 4:24 PM |

صفحه پانزدهم

 

1- اندیشیدن وفکرکردن: مهم است ولی برای خوشبخت شدن نباید زیاد اندیشید وفکر کرد. 

 

2- قبل از هرچيز ، آنچه باعث ايجاد احترام ميشود ، رفتار خود انسان است.

وقتي خودت براي حرف و قولهات احترام قائل نيستي چطور توقع داري من بتونم حساب جداگانه اي براي احساسات باز كنم؟!!!!!!

.......

..........

............

3- ساده لوحانه مي انديشيدم سال نو يعني كم شدن حجم كار؛ وحشيانه ديدم سال نو يعني كم شدن نيروي انساني ، افزايش مسئوليت.

 

4- دوباره اين معده كوفتي يادش افتاده اظهار وجود كنه ، يكي بهش حالي كنه در حال حاضر وقت نازكشي ندارم.

 

پي نوشت پست قبلي: 384 عدد از عكسهاي نوروز برگشت، هنوز فرصت نكردم همه رو ببينم اما عكسهاي عروسي كردستان كه برام بي نهايت مهم بود بازيافت شد . با سپاس بيكران از تمامي دست اندركاران.

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/01/17 ساعت 2:55 PM |

تنهايي عبارت است از بيماري روح بشر

 

از خودم بدم مياد، از من خسته شدم. ديگه نمي دونم بايد چيكار كنم ديگه نمي دونم كجا بايد برم خيلي دنبالش گشتم شايد كه التيام دهنده روحم باشه اما زخم جديدي شد.

شكوائيه عليه خدا تهيه كردم كدام دادگاه به آن رسيدگي مي كند؟!!!!

يكي ميخوام كه بتونه بين من و خودم قضاوت كنه


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 86/10/12 ساعت 3:58 PM |

دلم براي خودم تنگ شده

اين چندتا پست آخري كه نگاه ميكنم همش ناله است، خوشم نمياد از اينجور گويش

 

دلم براي غار تنهائيم تنگ شده

دلم براي كباب كردن ماهي روي آتش

هم آغوشي مهتاب در ساوالان

دلم براي خودم تنگ شده

 

ديگه ناله ممنوع، افكار منفي ممنوع، ميخوام خودم بشم: شاد، سرحال ، اميدوار

 

 

پ.ن: ديگه حوصله نوشتن هم ندارم ، يك هفته زمان كميه اما فقط به خودم يك هفته فرصت دادم تا خودم رو پيدا كنم .

 

 

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 86/09/17 ساعت 11:34 AM |

خاطرات کودکی

در غبارهای به جامانده از سکوت ، در خلوت یاسهای پر احساس ، کنار آینه هایی از جنس باران ، هرکجا که تنهایی می شکند، هرکجا که اولین فرشته ، خدا را صدا می زند، روی زمزمه های گل سرخ: مثل همیشه به دنبال رد كودكيم ميگردم.

نگاه جدي پيرمردان پارك نشين در زمان بازي تخته نرد ، رقص برگ درختان الوان ، بوي نم باران پائيزي نشان از خاطرات گم شده كودكي و تباهي پيري نيامده دارد. آرزوهائي كه به زمستان نشته اند.

 

پ.ن-۱: نمی دونم چرا همه حس غم از این نوشته گرفتن با تمام حس آرامشی که به من داده و میده

پ.ن-۲ : تا جائی که یادم میاد بهترین دوران کودکی رو داشتم اما هیچ امیدی به پیری که آرزویش رو داشتم ندارم(شاید این خوب باشه )

 

 

 

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 86/09/05 ساعت 12:27 PM |

کلمات گم شده من

دلم می خواد بنویسم اما هرچی فکر می کنم چیزی برای نوشتن پیدا نمی کنم

سالها عادت کردم غمها و شادی ها رو با نوشتن به تعادل برسونم، اما مدتهاست نوشتها بهم خیانت کردند، روزی که اونها رو تو دست دیگران دیدم به این نتیجه رسیدم که دیگه خلوت دل معنای خودش رو از دست داده ، شروع کردم با خود زمزمه کردن برای خودم گفتم و گفتم اما حالا که می خوام گفته ها رو پیدا کنم کلمات فراری شدن، حسها موندن اما کلمات .....

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 86/08/17 ساعت 4:8 PM |