![]() خون آريايي داره تو رگهام جريان اين تنها واژه ي هستي كه داره شريان ايراني زندگي ميكنم ايراني مي ميرم وقت جنگ اسلحه تو دست مي گيرم
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مرداد 1387
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
وبلاگ قديمي من
هفت رنگ آلـــوچـه زندگي رسم خوشايندي است تعريف نشده ستاره خاموش تخته خاكستري عــاشــقانــــه قانون طبيعت شاه آمفاكتوس سوم مطرود ليست وبلاگهاي به روز شده احسان امراه رضا نادم (راهي) :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
خاطرات یک دختر ايرانی
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم - منم دلبسته اين خاک، منم فرزند ايران 11/04/؟؟13
اگر روزي دشمن پيدا كردي، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودي! اگر روزي تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزي خيانت ديدي، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت مي خواهد مي دوني در مورد چي حرف ميزنم آره با تو هستم يادت هست؟ 1- سوم دي ماه 2- شب يلدا . . . . ؟- 11 تير ماه . . . . اما تيرماه چيز ديگري بود |+|
تاریخ مصرف
گفتم خسته شدم
سكوت كردي
گفتم تمومش كن
بازهم سكوت كردي
سكوت كردم
گفتي مرام داشته باش
به تاريخ مصرف كه نگاه كردم ديدم يكساله گذشته
سكوت
زندگي مثل پيانو است،
كليدهاي سفيد نماينگر شادي
و كليدهاي سياه نمايانگر غم ،
اما براي شينيدن موسيقي زندگي
بايد با هر دو كليد
آهنگي بسازيم
وين داير
پ.ن : سفر به غار تنهائی نیاز اکنون من است، آرامش درون خود را گم کرده ام.
یاد عشق
بار خدايا :
از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذار:
نگاهی ،
یادی،
تصویری،
خاطره ای ،
برای آن هنگام که فراموش خواهیم کرد روزی چقدر عاشق بوده ایم... |+|
خاطره
صفحات را ورق مي زنم كاغذ را قلب را خاطره را
نگاه مي كنم، مي گردم و مي چرخم،
فرياد مي زنم و تو را مي خوانم
هيچ نيست
تمام شده
گم شده در صفحات
اكنون در مجموعه اي از خوب و بد غرق شده اي گاه اين ترس مرا مي لرزاند " فراموش شوي"
بدون شرح
من رسماً و كتباً از نويسنده مطلب زير معذرت مي خوام ولي بايد اعتراف كنم اين نوشته رو با توجه به شرايط خودم تا 80% تغيير دادم خیلی سهله چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری خیلی سهله که نباشه هیچ جایی برای آشتی تازه فردای همون روز به مرگت راضي شه خیلی سخته توی بهار با کسی آشنا شی
پريان احساسم
ديگر نمي خواهم صداي ملامت رااز حنجره ي شقايق هاي وحشي بشنوم من دست سبز تو را براي شکوفايي گل هاي وجودم مي خواهم بيا که اشکهايم بهانه ي تو را مي گيرند بيا که پريان احساسم پرواز را فراموش کرده اند بيا که حوريان اشکهايم قسم خورده اند که راه قدم هايت را نمناک سازند
و دوستت دارم و دوستت دارم
و اشک از چشمانم سرازير شد و باز ... و به جاي سکوت اين بار تو نيز مانند من اشک ريختي... گفتم تو را بيش از خود دوست مي دارم
گفتم : قبل از تصميم ، به آينده بيانديش
گفتم :چون ديواري پشتم باش، مرا توان مقابله نيست
گفتم دعا كن فراموش كنم
گفتم : بخواه كه بگذارم و بگذرم گفتي : تو آن گوي طلائي كه برايت همه گوي ها را خواهم شكست
گفتي : آينده رو خود خواهم ساخت
گفتي : فقط باش ، ... نگفتم كه اين گوي طلائي طاقت ضربه ندارد
نگفتم : هراس از آينده مرا به تباهي كشاند
نگفتم : بودنم تو را نيز تباه كرد
گفتي : ... حال مي گويم
"بردن اسم تو از ياد کاريه که خيلي سخته دل تو نقش يه قلبه که تو اغوش درخته" دعا كن خشكسالي بياد تا درختمون هيزم بشه ،
دیروز گریستم
دیروز گریستم
دلم می خواد بفهمی . دیروز تا می توانستم برای خودم گریه کردم، دیروز گریستم، برای تمامی روزهایی که گرفتار، خسته و یا عصبانی بودم ،برای تمامی روزها و تمامی نگرش هایم برای تمامی لحظاتی که سبب بی حرمتی، بی احترامی و جدایی از خودم شده و ، موجب شده بود، انعکاس رفتار دیگران در من چنان باشد که خود نیز همان رفتار را با خودم داشته باشم، دیروز برای تمام تلاش هایی که کرده بودم تا دیگران دوستم بدارند گریستم برای تمامی خواسته هایی که میسرنشد و برای تمامی کارهایی که فقط به خاطر خشنودی اطرافیانم انجام دادم و بازتاب آن در خودم جز خلاء روحی، درد جسمی و خستگی بی حد چیزی نبود
دیروز گریستم
چون گاهی جز گریه کاری نمی توان کرد،
دیروز گریستم
به این خاطر که رنجیده بودم، به این خاطر که مرا رنجانده بودند و به این خاطرکه من رنجور راهی نداشتم.جز این که در، دردی عمیق فرو روم .زمانی که در این درد فرو می روی، رنج تو را بیدار می کند
دیروز گریستم
به خاطر این که خیلی دیر شده بود و به خاطر این که وقتش رسیده بود .
دیروز گریستم
به این خاطر که روحم به تمامی چیزهایی که نیازبود بدانم، واقف بود . دیروز با تمامی روحم گریستم و او را راضی کردم.حال بسیار بدی داشتم اما در میان گریه هایم احساس رهایی می کردم
چرا که دیروز به خاطر همه چیز گریستم
نوشدارو اگر نيست مرهمی بياوريد به تسکين درد...
بنام آنكه آفريد تو را تا ديوانه كنم تورا " نوشدارو اگر نيست مرهمی بياوريد به تسکين درد... سهراب، زجر کش شد" با قلب من بازي كن، روح كوچك و حساس من را به سخره بگير خيالي نيست وصيتنامه بنويس حكايت بگو من را در پرتگاه بي ياور رها كن طعم گس مرگ را در دهانم مزه مزه كن بازهم مي گويم بازهم فرياد مي زنم من تو را دوست مي دارم و به قول تو اميدوار من و تو به انتهاي راه رسيده ايم براي هر محتضرزماني براي جان دادن وجود دارد من تا پايان بهار خواهم مرد مرگ را چه تفسير كني؟ قطع دم و بازدم؟ نــــــــه مرگ یعنی نداشتن اميد من اميدي به زندگي ندارم ديگر اميدي به ديدن تو نيست فقط اين زمان را از من نگير بگذار اين لحظات آخر را با طعم شيرين حضورت مزه مزه كنم بگذار با تك تك سلولهايم وجودت را در آغوش بگيرم بگذار تو بگوئي و من بشنوم نمي خواهم صدايت را فراموش كنم نمي خواهم نگاهت را از ياد ببرم نمي خواهم بوي نفست را به دست باد بسپارم مي خواهم گوشم پر شود از صداي تو مي خواهم چشمهايم فقط نگاه تو را دنبال كند مي خواهم وجودم مملو از بوي تو شود به نام او که اگر حکم کند همه محکومیم من محكوم به نيست شدنم پس بگذار آرزوي آخرم به دست تو برآورده شود با من بمان تا پايان بهار من و گلها در بهار شكوفا مي شويم و در پايان بهار مي خشكيم عشق من به يك وعده خود وفا كن من را به كوه بسپار ميدونم كه يكروزي مي رسه كه كوه من رو هم به فراموشي ميسپاري اما وعده خود را فراموش مكن تا روزي كه من نفس مي كشم بمان مي خواهم مرا به طبيعت بسپاري
استفاده از اين مطلب براي همگان ممنوع مي باشد
تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگي آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است ، تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم تا فرا رسد اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد وصييتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد وصييت من را در اين دفتر عشق آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود من سرطان دارم ، سرطان عشق دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ به خاطر جدايي از عشق را از وجودم محو شود . الهي به اميد تو
|