تبليغاتX
خاطرات یک دختر ايرانی
خاطرات یک دختر ايرانی
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم - منم دلبسته اين خاک، منم فرزند ايران
صفحه هفدهم

1.       اندر حكايتهاي دختر ايروني و حضرت مدير بايد گفت : دختر ايروني بايد پيگير حداقل 10 كار در يك لحظه باشه، اما حضرت مدير براي شنيدن قابليت هضم دو جمله مربوط به يك موضوع را هم ندارد.

2.       بالاي مانيتورم يك برچسب با اين مضمون چسبوندم : Every Thing will be OK يكي از همكارها ميگفت مشكل كار از همين Will بوده و بس .

3.       وقتي بعد از 6 ماه همديگر رو ديديم بهم گفت چقدر خانوم شدي ، بهش نگفتم همين جمله رو 6 ماه پيش هم با همين لحن گفتي . يا ظرفيت من براي خانوم شدن هنوز به نيمه نرسيده . يا هنوز صدا توي تلفن يادگار شيطنتهاي بچگي رو با خودش يدك ميكشيده.

4.       آرزوهاي محال من :

-          آرزو داشتم و دارم يكي از سردارهاي كورش كبير بودم.

-          دلم ميخواست ماشين زماني داشتم كه به من اين قدرت رو ميداد تا در گذشته و حال طعم زندگي را بچشم.

-          يكي از محال ترين آرزوهام اينه كه ديگه در درگاه الهي براي صبر امتحان نشم. باور كنين صبر و طاقتم تموم شده . من كه نمي تونم ايوب پيغمبر باشم. پس ديگه الهه صبر بودن هم اندازه اي دارد.

-          آرزو دارم يك روز براي يكبار هم كه شده ديواره شروين رو بدون هيچ ابزاري صعود كنم و  بالاي قله اورست فرياد بزنم و خدا را به يك جلسه دو نفره دعوت كنم.

-          اين آخري فقط يك آرزو است اما محال نيست : دلم ميخواد خونه روياهام رو تو دل يك دشت؛ فرسنگها دور از هر انساني بدون هيچ وسيله صوتي و تصويري بنا كنم.

-          ايكاش ميشد به جائي اينكه حكم كند : حق مردن هم نداري ، لحظه اي فقط لحظه اي درك مي كرد كه در اين دنيا چقدر تنهام.

-     داشت مهمترین آرزوی محالم یادم میرفت - بعد از مرگم چون زرتشتیان عهد قدیم دوست ندارم به خاک سپرده بشم. دوست دارم جسدم را بر بلندای کوهی گذارند تا آب و باد و خاک و حیوانات هرکدام سهمی ببرند.

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/01/26 ساعت 12:41 PM |

صفحه شانزدهم

دلم خيلي گرفته برام دعا كنم. دعا كنين بتونم آدمهاي مزاحمي كه زندگيم رو به لجن كشيدن از ذهنم حذف كنم.

-----

 

این داستان رو اینجا خوندم و اونقدر خوشم اومد که دلم نيومد شما ها نخونين بنابراين اينجا كپي كردم.

 اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, لباسهام رو عوض کردم و بعد بهش گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره. مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که اثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن, زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.....

 

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/01/24 ساعت 4:24 PM |

صفحه پانزدهم

 

1- اندیشیدن وفکرکردن: مهم است ولی برای خوشبخت شدن نباید زیاد اندیشید وفکر کرد. 

 

2- قبل از هرچيز ، آنچه باعث ايجاد احترام ميشود ، رفتار خود انسان است.

وقتي خودت براي حرف و قولهات احترام قائل نيستي چطور توقع داري من بتونم حساب جداگانه اي براي احساسات باز كنم؟!!!!!!

.......

..........

............

3- ساده لوحانه مي انديشيدم سال نو يعني كم شدن حجم كار؛ وحشيانه ديدم سال نو يعني كم شدن نيروي انساني ، افزايش مسئوليت.

 

4- دوباره اين معده كوفتي يادش افتاده اظهار وجود كنه ، يكي بهش حالي كنه در حال حاضر وقت نازكشي ندارم.

 

پي نوشت پست قبلي: 384 عدد از عكسهاي نوروز برگشت، هنوز فرصت نكردم همه رو ببينم اما عكسهاي عروسي كردستان كه برام بي نهايت مهم بود بازيافت شد . با سپاس بيكران از تمامي دست اندركاران.

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/01/17 ساعت 2:55 PM |

صفحه چهاردهم

دلم میخواد بدونم عمو نوروز امسال عیدی به شما داده ؟

من که 1996 کیلومتر سفر در طبیعت بکر هفت استان را از عمو نوروز عیدی گرفتم؛ امسال عمونوروز به جای هفت سین، هفت استان رو برام چید

استان مرکزی – استان همدان – استان کرمانشاه – استان کردستان

استان زنجان – استان گیلان – استان قزوین

 

مبدا و مقصد که یکی بود بنابراین در این هفت استان نیاوردم.

 

اصلا دلم نمی خواست مغزم رو به کار بندازم دلم نمی خواست تاریخ رو مرور کنم یا مشاهیر رو بیدار ؛ بیستون برام لذت بخش نبود ؛ آرامگاه بوعلی فقط ایجاد حساسیت کرد. اینها را نمی گم که غر بزنم ، فقط شرح مواقع رو می نویسم. امسال دلم میخواست فقط طبیعت رو لمس کنم . چیز زیادی از زمانی که نوشتم : "دلم میخواد قبل از مرگم کاخ ورسای ؛ آثار باستانی رم و یونان ؛ اهرام مصر ؛ ارتفاعات کهکیلویه و بویراحمد ؛ طبیعت کردستان ؛ بادگیرهای یزد و طبیعت وحش آفریقا رو ببینم . "نمی گذشت که از استان کردستان سردرآوردم

1-   استان مرکزی : استانی کرم قهوه ای با بادهای وحشتناک بعضی وقتها احساس می کردم اگر ماشین رو خاموش کنم خود باد مارو بدون بنزین به مقصد میرساند.

2-   استان همدان : استانی کشاورز با غارعلیصدر شگفت انگیز و مردم مهربان و مزارع گوشه گوشه تمام خستگی ها را به دیار باقی میفرستد.

3-   استان کرمانشاه : استانی سبز با مردمانی بی ادعا و بی نهایت زیبا ، به همه توصیه می کنم برای یکبار هم که شده این استان رو ببینند. کوه بیستون از دور چون انسانی خوابیده بر دامن طبیعت تو را دعوت به آرامشی ابدی می کند . ایکاش فرصت داشتم و حداقل یکهفته تنهای تنهای میهمان کرمانشاه بودم.

4-   استان کردستان: استان دشتها ، برخلاف تصورم طبیعت زیبائی نداشت {میگن کردستان را باید در اردیبهشت دید} دشتهائی فراخ که نوید آمدن بهار میداد . اما مردمی بی نهایت مهربان دارد. میهمان خانواده خونگرمی از کامیاران بودیم با لباسهای محلی که رقص رنگ بود برپهنای طبعیت. عروسی کردهای کردستان لذتی دارد که تاکنون تجربه نکرده بودم . محیطی مملو از انرژی و شادی .

5-   استان زنجان : استان انگور، یادتون باشه اگر هوس زیارت زنجان را کردید از مسیر بیجار به زنجان رو امتحان کنید. بعد از دهگلان دو مسیر وجود دارد که مسیر بی راهه به قول افراد محلی کوتاه تر و زیباتر است و به قول من تهی از انسان. چهارساعت رانندگی بدون دیدن حتی یک موجود زنده. البته چند تائی روستا وجود داشت. از حق نگذریم زیبا بود.

6-   استان گیلان: استان سبز گیل مردان و گیل زنان. به بزرگی تمام سنتها و مهربانی که در عروسی کردستان دیدم موج تجدد و سردی در عروسی گیلان لمس کردم. اما از انصاف نگذریم که سرسبزی گیلان نشاط آور است . اما همیشه شلوغ.

7-      استان قزوین : استان کرم شکلاتی با نان محلی بی نظیر و دختران بازیگوش.

 

گریه نوشت : تمام عکسهائی که گرفته بودم بدلیل یک سهل انگاری به دیار باقی پیوست ، عکسها و فیلمها همه روی Ram بود اما الان نیست، نمیشه بازیافتش کرد آیا؟!!!!!!!!

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 87/01/13 ساعت 8:4 PM |