![]() خون آريايي داره تو رگهام جريان اين تنها واژه ي هستي كه داره شريان ايراني زندگي ميكنم ايراني مي ميرم وقت جنگ اسلحه تو دست مي گيرم
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مرداد 1387
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
وبلاگ قديمي من
هفت رنگ آلـــوچـه زندگي رسم خوشايندي است تعريف نشده ستاره خاموش تخته خاكستري عــاشــقانــــه قانون طبيعت شاه آمفاكتوس سوم مطرود ليست وبلاگهاي به روز شده احسان امراه رضا نادم (راهي) :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
خاطرات یک دختر ايرانی
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم - منم دلبسته اين خاک، منم فرزند ايران صفحه سيزدهم
بهار و هزار جلوه از راه رسيدنش مباركتان باد تا هست سرزمين من آسماني باد و بهاران بي پايانش بي پايان، دودمانتان در آرامش ، زندگي هايتان دراز و آينده، روشن تر از امروزتان ، براي شما مردمان بزرگ بوي خوش، خواب آرام و زندگي زيبا آرزو دارم. "كوروش كبير" ********* چيزي حدود يكماهي نيستم ، ميخوام خستگي تمام اين 6 ماه كه به اندازه تمام 13 سال قبل كار كردم بريزم تو جاده. دلم نمي خواد تو اين يكماه به هيچ چيز به جز لحظه فكر كنم ، خيلي دلم گرفته از خيلي ها نمونده از جووني هام نشوني پير شدم، پير تو اي جووني اما الان كه به سال 1386 نگاه مي كنم نمي تونم بگم خوب بود يا بد، فقط همه چيز نتايج خوبي داشت. با تمام سختي هاي كه داشت. راستي بايد سال جديد رو چطوري شروع كنم؟ اگر چه هيچ کس نيومد به تنهائيت سري نزد اما تو کوه درد باش طاقت بيار و مرد باش… ميخوام سال جديد رو سال خوشگذروني نام گذاري كنم، ميخوام فقط و فقط براي خودم زندگي كنم، امروز يك سنگ بناي خوب گذاشتم قراره 25 مرداد جواب بده صداي سازم همه جا پر شده هر کي شنيده از خودش بي خوده اما خودم پر شدم از گلايه هيچي ازم نمونده جز يه سايه ******** اين پست خيلي طولاني شد ، به طولاني سال خوك خدايا در طلوع سال نو آغاز راه سبز فرداها تو قلب هر مسافر را به نورمعرفت آگه به رمز و راز زيباي سفر فرما كه قدر لحظه ها در لحظه ناپيداست.
صفحه دوازدهم
دکتر "الف" دکترای روانشناسی داره ؛ کلی هم برای خودش اسم در کرده ؛ از بد روزگار حدود سه ماهی هست که با این آقا قرارداد بستیم که سمینارهای خودشناسی و مصاحبه های انفرادی تو شرکت برگزار کند. وقتی وارد اتاق شد تنها چیزی که به ذهنم رسید رو به زبان آوردم : " دکتر جان صورتحساب شما الان باید امور مالی باشه، گفتم امروز بهتون پرداخت کنند." تا یکساعت بعد که از اتاق خارج شد این تنها جمله کاملی بود که من گفته بودم. برام خیلی جالب بود اینقدر راحت هسته درونی منو دربرابر چشمانم اینطور هویدا میکرد. تازه متوجه دلیل نگاههای متعجب همکارها میشوم. دکتر "الف" معتقده اونقدر در رویاها و دنیای خودم زندگی کردم که در حال حاضر ارتباط چشمانم را نیز با دنیا از دست داده ام. الان بیشتر حرفها رو در ذهن خودم میزنم و توقع عمل به حرفها رو از اطرافیان خودم دارم. امیدوارم اشتباه کرده باشه چون این یعنی فاجعه. و من دیگه تحمل فاجعه رو ندارم
صفحه یازدهم
سلینجر 32 داستان کوتاه در نشریات ادبی مختلف آمریکا بین سالهای 1940-1953 به چاپ رساند. که 9 تای آن با عنوان "دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم " و 10 داستان دیگر که درست در سالهای جنگ جهانی دوم نوشته شده اند و ارتباط مستقیم با جنگ دارند با عنوان یادداشت های شخصی یک سرباز " بعنوان کتاب چاپ، ترجمه و در ایران منتشر شد.
من خودم که از همه اینها بیشتر از داستان تدی خوشم اومد، به نظرم فوق العاده بود.
صفحه دهم
1. خدا اين دولت را از ما نگيرد . بعد از هشت سال دفاع مقدس ، حالا به جاي گرفتن خسارت جنگ براي ساخت شهرهاي جنگ زده ، وام رو هم دو دستي تقديمشون مي كنيم. 2. هنوز بزرگترين محرك آرامشم زماني است كه در آغوش مادرم غرق ميشوم، هنوز بوي بدنش و صداي ضربان قلبش برايم رهائي از تمام غمهاست . اما گاهي دلم آغوش خدا را ميخواهد. 3. هميشه اعتقاد داشته و دارم كه بهترين دوستي ها بين دوستان دوران دبستان است، گاهي دل آدم رو مي شكنند اما بازهم حضورشان شيرين است. 4. از ليلا پرسيدم ميشه بطور خلاصه رابطه خودم و خودت رو تعريف كني؟ ميگه روزگاري براي هم خيلي عزيز بوديم و اين باعث ميشه كه الان فقط از حال هم بپرسيم زياد نزديك شدن باعث پاچه گرفتن ميشه !!!!!!!!!!!!! 5. جالبه تمام بچه هاي اول خانواده ها از اول بودن خسته شدن. 6. مي گم : دلم مي خواد تو اين بارون فقط راه برم. تا ته ، ته دنيا . تا اونجائي كه كفش آهنينم كف نداشته باشه، عصاي پولادينم قدرت. مي گه : من شعر نمي فهمم. 7. دچار تكنولوزي زدگي شدم (اسم بيماري رو درست نوشتم؟) يك هفته است برنامه اتوماسيون جديد تو شركت راه اندازي كردن كه من هيچي ازش سر در نميارم، احساس آدمهاي بي سواد بهم دست داده .
صفحه نهم
زن آينده كريستيان بوبن ترجمه : مهوش قديمي انتشارات آشيان نادر اشخاصي قادرند عاشق شوند، زيرا نادر اشخاصي قادرند همه چيز را از دست بدهند. v انسان در بيست سالگي در مركز جهان مي رقصد. در سي سالگي ميان دايره پرسه مي زند. در پنجاه سالگي روي حاشيه راه مي رود و از نگريستن به درون و بيرون پرهيز مي كند. پس از آن ... ديگر اهميتي ندارد. v مهم نيست كه چه كار مي كنيم. به عقيده من ، مهم اين است كه منابع انساني درون خود را هدر ندهيم. v كتاب ما را در آغوش مي گيرد. نرم و سبك به خواب مي برد، به دنياي فراموشي. v به من بگوئيد كي هستم. از خودم به من خبر بدهيد. v آدم هميشه بيش از حد زود ازدواج مي كند . قبل از اين كار بايد نيروهايي را مصرف كنيم؛ روياهايي را از بين ببريم. توضيح نوشت: تمام جملات بالا از همون كتاب زن آينده است
|