تبليغاتX
خاطرات یک دختر ايرانی
خاطرات یک دختر ايرانی
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم - منم دلبسته اين خاک، منم فرزند ايران
صفحه سيزدهم

بهار و هزار جلوه از راه رسيدنش مباركتان باد

 

 

تا هست سرزمين من آسماني باد و بهاران بي پايانش بي پايان، دودمانتان در آرامش ، زندگي هايتان دراز و آينده، روشن تر از امروزتان ، براي شما مردمان بزرگ بوي خوش، خواب آرام و زندگي زيبا آرزو دارم.

"كوروش كبير"

*********

 

چيزي حدود يكماهي نيستم ، ميخوام خستگي تمام اين 6 ماه كه به اندازه تمام 13 سال قبل كار كردم بريزم تو جاده. دلم نمي خواد تو اين يكماه به هيچ چيز به جز لحظه فكر كنم ،

خيلي دلم گرفته از خيلي ها

نمونده از جووني هام نشوني

پير شدم، پير تو اي جووني

اما الان كه به سال 1386 نگاه مي كنم نمي تونم بگم خوب بود يا بد، فقط همه چيز نتايج خوبي داشت. با تمام سختي هاي كه داشت.

 

راستي بايد سال جديد رو چطوري شروع كنم؟

اگر چه هيچ کس نيومد

به تنهائيت سري نزد

اما تو کوه درد باش

طاقت بيار و مرد باش

ميخوام سال جديد رو سال خوشگذروني نام گذاري كنم، ميخوام فقط و فقط براي خودم زندگي كنم، امروز يك سنگ بناي خوب گذاشتم قراره 25 مرداد جواب بده تا اون زمان فقط نياز دارم يك خورده همت از خودم نشون بدم و وسط كار ولش نكنم.

صداي سازم همه جا پر شده

هر کي شنيده از خودش بي خوده

اما خودم پر شدم از گلايه

هيچي ازم نمونده جز يه سايه

 

********

اين پست خيلي طولاني شد ، به طولاني سال خوك

خدايا

          در طلوع سال نو

                            آغاز راه سبز فرداها

                                             تو قلب هر مسافر را

                                                                  به نورمعرفت

                                                                               آگه به رمز و راز زيباي سفر فرما

كه قدر لحظه ها

در لحظه ناپيداست.

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 86/12/22 ساعت 12:18 PM |

صفحه دوازدهم

دکتر "الف" دکترای روانشناسی داره ؛ کلی هم برای خودش اسم در کرده ؛ از بد روزگار حدود سه ماهی هست که با این آقا قرارداد بستیم که سمینارهای خودشناسی و مصاحبه های انفرادی تو شرکت برگزار کند.

وقتی وارد اتاق شد تنها چیزی که به ذهنم رسید رو به زبان آوردم : " دکتر جان صورتحساب شما الان باید امور مالی باشه، گفتم امروز بهتون پرداخت کنند." تا یکساعت بعد که از اتاق خارج شد این تنها جمله کاملی بود که من گفته بودم.

برام خیلی جالب بود اینقدر راحت هسته درونی منو دربرابر چشمانم اینطور هویدا میکرد.

تازه متوجه دلیل نگاههای متعجب همکارها میشوم.

دکتر "الف" معتقده اونقدر در رویاها و دنیای خودم زندگی کردم که در حال حاضر ارتباط چشمانم را نیز با دنیا از دست داده ام. الان بیشتر حرفها رو در ذهن خودم میزنم و توقع عمل به حرفها رو از اطرافیان خودم دارم.

امیدوارم اشتباه کرده باشه چون این یعنی فاجعه. و من دیگه تحمل فاجعه رو ندارم

 

 

 

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 86/12/19 ساعت 9:52 AM |

صفحه یازدهم

سلینجر 32 داستان کوتاه در نشریات ادبی مختلف آمریکا بین سالهای 1940-1953 به چاپ رساند. که 9 تای آن با عنوان "دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم "  و 10 داستان دیگر که درست در سالهای جنگ جهانی دوم نوشته شده اند و ارتباط مستقیم با جنگ دارند با عنوان یادداشت های شخصی یک سرباز " بعنوان کتاب چاپ، ترجمه و در ایران منتشر شد.

 

یادداشت های شخصی یک سرباز

جی دی سلینجر

ترجمه : علی شیعه علی

انتشارات : سبزان

 

1-             گروه جوان

2-             برو ادی را ببین

3-             میخواهم قلقش بیاید دستم

4-             قلب یک داستان تکه پاره

5-             ورود طولانی لویس تاجت به جامعه

6-             یادداشت های شخصی یک سرباز

7-             برادران واریونی

8-             گروهبان آتشی

9-             آخرین روز از آخرین مرخصی

10-         یک بار در هفته تو را نمی کشد.

 

 

دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم

جی دی سلینجر

ترجمه : احمد گلشیری

انتشارات : ققنوس

 

1-       یک روز خوش برای موز ماهی

2-       عمو ویگیلی در کانه تی کت

3-       پیش از جنگ با اسکیموها

4-       مرد خندان

5-       انعکاس آفتاب بر تخته های بارانداز

6-       تقدیم به ازمه با عشق و نکبت

7-       دهانم زیبا و چشمانم سبز

8-       دلتنگی های نقاش خیابان چهل و هشتم

9-       تدی

 

 

 

من خودم که از همه اینها بیشتر از داستان تدی خوشم اومد، به نظرم فوق العاده بود.

 

 

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 86/12/17 ساعت 11:48 AM |

صفحه دهم

1.       خدا اين دولت را از ما نگيرد . بعد از هشت سال دفاع مقدس ، حالا به جاي گرفتن خسارت جنگ براي ساخت شهرهاي جنگ زده ، وام رو هم دو دستي تقديمشون مي كنيم.

2.       هنوز بزرگترين محرك آرامشم زماني است كه در آغوش مادرم غرق ميشوم، هنوز بوي بدنش و صداي ضربان قلبش برايم رهائي از تمام غمهاست . اما گاهي دلم آغوش خدا را ميخواهد.

3.       هميشه اعتقاد داشته و دارم كه بهترين دوستي ها بين دوستان دوران دبستان است، گاهي دل آدم رو مي شكنند اما بازهم حضورشان شيرين است.

4.       از ليلا پرسيدم ميشه بطور خلاصه رابطه خودم و خودت رو تعريف كني؟ ميگه روزگاري براي هم خيلي عزيز بوديم و اين باعث ميشه كه الان فقط از حال هم بپرسيم زياد نزديك شدن باعث پاچه گرفتن ميشه !!!!!!!!!!!!!

5.       جالبه تمام بچه هاي اول خانواده ها از اول بودن خسته شدن.

6.       مي گم : دلم مي خواد تو اين بارون فقط راه برم. تا ته ، ته دنيا . تا اونجائي كه كفش آهنينم كف نداشته باشه، عصاي پولادينم قدرت.            مي گه : من شعر نمي فهمم.

7.       دچار تكنولوزي زدگي شدم (اسم بيماري رو درست نوشتم؟) يك هفته است برنامه اتوماسيون جديد تو شركت راه اندازي كردن كه من هيچي ازش سر در نميارم، احساس آدمهاي بي سواد بهم دست داده . من دلم سيستم كاغذ بازي مي خواد

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 86/12/12 ساعت 2:22 PM |

صفحه نهم

زن آينده

كريستيان بوبن

ترجمه : مهوش قديمي

انتشارات آشيان

نادر اشخاصي قادرند عاشق شوند،

زيرا نادر اشخاصي قادرند همه چيز را از دست بدهند.

 

v       انسان در بيست سالگي در مركز جهان مي رقصد. در سي سالگي ميان دايره پرسه مي زند. در پنجاه سالگي روي حاشيه راه مي رود و از نگريستن به درون و بيرون پرهيز مي كند. پس از آن ... ديگر اهميتي ندارد.

v       مهم نيست كه چه كار مي كنيم. به عقيده من ، مهم اين است كه منابع انساني درون خود را هدر ندهيم.

v       كتاب ما را در آغوش مي گيرد. نرم و سبك به خواب مي برد، به دنياي فراموشي.

v       به من بگوئيد كي هستم. از خودم به من خبر بدهيد.

v       آدم هميشه بيش از حد زود ازدواج مي كند . قبل از اين كار بايد نيروهايي را مصرف كنيم؛ روياهايي را از بين ببريم.

 

توضيح نوشت: تمام جملات بالا از همون كتاب زن آينده است

 

 

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 86/12/11 ساعت 10:2 AM |