تبليغاتX
خاطرات یک دختر ايرانی
خاطرات یک دختر ايرانی
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم - منم دلبسته اين خاک، منم فرزند ايران
عشق

يكي از وبلاگهاي كه خيلي دوست دارم وسعي مي كنم هرروز بهش سر بزنم روز جمعه در مورد عشق نوشته بود " از صمیم قلب آرزو می‌کنم اگر شده یک‌بار، حتی برای چند روز کوتاه، آن‌قدر خوشبخت باشید که عشق خلص و ناب را تجربه کنید.. همان عشقی که زیر باران آدم را می رقصاند..چشم را تر می‌کند..و آن‌قدر روحت را بزرگ می‌کند که احساس کنی تن خاکی‌ات طاقت نمی‌آورد و فکر ‌کنی اگر همان لحظه بمیری، خوشبخت‌ترین انسان زمین بوده‌ای ، بی هیچ آرزوی دیگری.. " نوشته اش اونقدر شيرين بود كه حيفم اومد اينجا تكرارش نكنم .

ايكاش ميشد همه انسانها حتي براي يك بار هم كه شده طعم اين عشق رو بچشند ، حتي اگر به قول فروغ عاشق كسي بشي كه بعدها متوجه بشي ارزش نداشته . اما اون نيروي كه درلحظه عاشقي درون رگهات جريان پيدا مي كنه شايد بزرگترين نيروئي باشه كه در هستي وجود دارد.

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 86/07/28 ساعت 10:5 AM |

نامه ای به خدا

خدا جونم مرسي

زمان زياديه دارم امروز خودم رو با زمان مشابه پارسال مقايسه مي كنم

مهر 85 : بدهي ميليوني – از دست دادن شغل – درگيري شوراي حل اختلاف و ...

مهر 86 : پس انداز معقول، تعويض ماشين و گوشي – كار كردن تو محيطي كه آدمهاشو دوست دارم – رسيدن به موقعيت شغلي كه برام هميشه آرزو بوده ، آرزوم بود جائي باشم كه احساس مفيد بودن داشته باشم و الان مملو از خودشيفتگي

هيچ كدوم از اينها نبود اگر لطف تو نبود.

خيلي وقتها از دستت عصباني شدم ، داد زدم كه دوست ندارم

راستي يادته يك غروب پائيزي تو گرگ و ميش هوا زير بارون رو پشت بام فرياد زدم و تو رو به دادخواهي فرا خوندم ؟ اونشب اونقدر گريه كردم كه الان يادم نيست اشكهاي من بيشتر بود يا ابرهاي آسمونت

ميدوني ما آدمها تو غمها خوب فرياد ميزنيم ، ولي اينبار مي خوام سنت شكني كنم

مي خوام فرياد بزنم خدا جونم دوست دارم و ممنونم

اينها رو اينجا نوشتم كه هروقت حال و احوال اون شب باروني رو پيدا كردم يادم بمونه يك روزهاي بوده كه دوست داشتم ، روزهاي كه دلم خواسته بغلت كنم و سرم رو شونه هات بزارم دم گوشت آروم زمزمه كنم " فقط تو رو مي پرستم"

 

 

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 86/07/22 ساعت 12:54 PM |

ميوه ممنوعه

خيلي وقته عشقهاي ما فقط در زبان خلاصه شده، ما آدمها خيلي وقتها ياد گرفتيم فقط خوب حرف بزنيم ، اما وقتي به عمل ميرسه همه ما كم مياريم ، شايد من بدبينم اما واقعيتهاي اينگونه تو زندگيم بيشتر ديدم تا مثل حاج يونس فتوحي

كسي كه از دين و ايمانش ، زندگي 35 ساله ، فرزندش ، ثروتش و .... بگذره فقط به خاطر عشق !!!!!!!!! واقعاً چند درصد از آدمها (چه زن و چه مرد) شهامت همچين كاري را داريم؟!!!

حاج آقا سنتي عمل كردي اين داستان به درد جلال مي خورد ، نسل ما فقط تو معامله خلاصه شده اين حرفها رو فقط تو قصه ها خونديم . حاج آقا کم آوردی و ما ها رو شرمنده کردی

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 86/07/14 ساعت 9:39 AM |

باران پائیزی

مي گن دلگيره

مهم نيست كي هستي

مهم نيست كجائي

مهم زمانه كه توش قرار داري

 

نسيم پائيز كه بصورتت مي خوره ، چشمت كه رنگ و وارنگي درختها رو ميبينه اونوقته كه دلت ميگيره. مهم نيست كه اطرافت پر باشه از خبرهاي خوب و شاد

مهم اينه كه دلت ميخواد كسي پيشت باشه ، كسي كه نيازي نباشه باهاش حرف بزني .

فقط حضورش قلبت رو پر كنه از حضور، خدا رو دوست دارم خيلي وقتها باهاش به حرف نشستم و جواب گرفتم اما اينبار يك انسان زميني مي خوام

سعي مي كنم به مهشيد فكر نكنم، راهش دوره ، كارش زياده و ...

 

اما الان فقط ميخوام مهشيد پيشم باشه، حضور اين دختر بدجور بهم آرامش ميده ، آرامشي از جنس بلور ، شفاف شفاف

 

چقدر دلم ميخواد روبروش بشينم و گريه كنم اونهم مثل هميشه به اشكهاي من بخنده و دونه هاشو بشمره

 

ميخوام بهش بگم عاشق پائيزم آخه خودآزاري دارم ، اين فصل روحم رو خش ميندازه و من اين خش رو دوست دارم.

چقدر دلم برای باران پاييز تنگ شده بود .....

برای این رنگ ها ... برای این زردها ... سرخ ها ... و نارنجی ها...

وقتی که نم باران روي خاكشون ميشينه حس می کني کافیه یک کم با دست پس و پیشون کنه تا خدا را که پشتشون قایم شده ببینه ....

و براش شعر سهراب رو بخوني

و بیاریم سبد

ببریم این همه سرخ این همه سبز

این همه ......

 پ.ن: می گن تو بهار دیوانه ها دیوانه تر میشن اما من می گم تو پائیز دیوانه ها مجنون تر میشن

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 86/07/09 ساعت 3:53 PM |

یاد نیمکتهای مدرسه به خیر

 

اول مهر

تو دوره دبيرستان دبير شيمي داشتيم كه استاد دانشگاه بود ، اونقدر وحشتناك درس ميداد كه تو چهارسال من به اندازه چهاركلمه هم از شيمي نفهميدم . بدبختيش اونجا بود كه تمام سعيش رو ميكرد تا كلاس بقيه دبيرها رو براي تدريس شيمي كرايه كنه تا حدي كه تو دو سال آخر ما نه ورزش داشتيم نه مي تونستيم زودتر از 6 بعد از ظهر بريم خونه سال چهارم كه روزهاي يكشنبه و چهارشنبه از 8 صبح تا 5 بعداز ظهر فقط شيمي داشتيم .

هميشه سبز مي پوشيد و چشمهاي سبز خيره اي داشت. يادش بخير ديگه فراموش كرده بوديم اسمش خانم جعفرزاده است به اسم قورباغه سبز صداش مي كرديم.

تا اينكه جلسه آخر تو اسفند ماه مي خواست خداحافظي كنه ، اين خداحافظي از ظهر شروع شد تا اذان مغرب اما بهترين كلاس شيمي تمام عمرم شد.

يك جمله اش براي هميشه حسرت زندگيم شد

" هيچ وقت به اين كلاس و نيمكت نمي تونين برگردين ، يادتون باشه نزارين زندگي شما رو بسازه خودتون زندگيتون رو بسازين. روزي كه حسرت اين كلاس و نيمكت رو خوردين بدونين كه زندگيتون رو باختين"

 

و حالا مي دونم كه باختم

 

 

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 86/07/02 ساعت 10:4 AM |