تبليغاتX
خاطرات یک دختر ايرانی
خاطرات یک دختر ايرانی
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم - منم دلبسته اين خاک، منم فرزند ايران
بازی وبلاگی

دلم مي خواست پست جديدي بنويسم ، اما نتونستم تصميم بگيرم قطار سوژه هاي نوشتاري توي ذهنم حركت مي كرد اونقدر سريع كه فقط سر فصلها معلوم بود و بس

سوره نساء

.

.

.

.

قوانين دست و پاگير

.

.

.

.

بيماري آلزايمر، ريا و دو روئي آدمها و  .........

 

تا آخرين كامنت پست قبلي لبيكي براي يك بازي وبلاگي، مطمئنن نميشه به دعوت آرمان  لبيك نگفت؟ وقتي پست منتخب و زيباي اونو خوندم رفتم دفتر خودم رو ورق زدم هر صفحه برام يك خاطره يا شايد بهتره بگم يك يادبود مقدسه

اما هيچكدوم رو به اندازه پست خاطره دوست ندارم. چيزي كه شايد بشه اون رو شعر ناميد . شعري كه روزي بر زبان آوردم و مدتها با اون زندگي كردم.

زمزمه هر روزه اي كه كنون به ترس پايان آن مبتلا شدم بدون هيچ آزاري چيزي كه شايد هيچ وقت نمي توانستم بپذيرم. اما كنون با آن زندگي مي كنم.

دنياي فراموشي

 

منهم براي ادامه بازي اين كارت دعوتها را ميفرستم.

 آلوچه

شاه آمفاكتوس 

تخته خاكستري

خاطرات يك دختر ترشيده

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 86/06/27 ساعت 1:35 PM |

من صبورم

سالها پيش ، درست زماني كه از دست رئيس بالادست خودم تهديد شدم، دلم گرفت

روزي كه اخراج شد گفت تنها كسي كه اذيت كردم و به عمد آزار دادم تو بودي و فقط از ترس اينكه روزي نرسه كه به جاي من بنشيني. قلبم شكست.

 

به خداي خودم گفتم در مركز بودن قدرتي مي خواد كه من با تمام جاه طلبيم شهامت مركز نشيني رو ندارم. اين عاملي بود تا از اون شركت بعد از اثبات حقانيتم برم به جائي كه برام خيلي كوچيك بود، ولي از روز اول گفتم ميخوام در حاشيه باشم.

اما تقدير بازي ديگه اي داشت

 

بازي سرنوشت منو به جائي فرستاد كه الان هستم و هنوز هم مي گم خدايا دوست دارم و مي دونم دوستم داري حتما مي تونم و خواست تو اثباتش به خودمه.

 

از ديروز كه حكم رياست رو اعلام كردن خيلي چيزها رو شنيدم و لمس كردم كه منو برد به حداقل 3 سال پيش :

 

دوستهاي كه در يك لحظه دشمن ميشن

لبخندهاي كه گم ميشن

محبتهاي كه خار ميشن

و حرفهاي محبت آميزي كه روح خراشي ميشن

 

اما خدا جونم اين بار نمي خوام ميدان رو خالي كنم ، من روز قبل از اعلام حكم تمام اينها رو پيش بيني كرده بودم اما تصميم تو چيز ديگه است.

اين يك امتحان ديگه است درسته كه دفعه قبل جا خالي كردم اما اين بار مي خوام به روش خودم ايستادگي كنم . ديگه نمي خوام ناله بزنم.

لياقتش رو دارم

پس هستم

مي خوام سعي كنم مشكل رو دخترانه حل كنم فقط نياز به صبوري دارم

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 86/06/21 ساعت 1:12 PM |

من و ساعت 6 روز چهارشنبه

روز چهارشنبه ساعت 6: كلاس سنتور

روز چهارشنبه ساعت 6 : باشگاه

روزچهارشنبه ساعت 6 : نوبت دكتر

روز چهارشنبه ساعت 6 : عروسي دوست خوبم

 

به نظر شما ساعت برنارد ميتونه كمكي بكنه؟!!!!

 

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 86/06/14 ساعت 7:34 AM |

ویتامین نوازش خونم اومده پائین

 

دلم ميخواد يكي نوازشم كنه، بي بهونه دوستم داشته باشه

دلم ميخواد هر وقت دلم تنگ شد بتونم بهش زنگ بزنم، حرف نزنم اما بفهمه چي مي گم

دلم مي خواد ناز كنم و نازم خريدار داشته باشه

دو روزه ميخوام براي ماماني خودمو لوس كنم اما اون بيچاره گرفتارتر از منه

نمي دونم چرا فرشته سلامتي بار سفر بسته و از خونه ما رفته

ديروز زنگ زدم به دكترم گفت بايد دوباره بياي براي معاينه اصلا دلم نميخواد برم

دلم ميخواد يك هفته تو خونه باشم

دلم ميخواد گريه كنم

|+|

هیزی تا به کجا؟؟؟؟

 

سه روز تعطيلي عاملي بود تا سفري به شمال كشور داشته باشم، هرچند براي كار اداري رفته بوديم اما تن سپردن به آب دريا آرامشي به ارمغان آورد كه روز بعد به فراموشي سپرده شد.

ترافيك 12 ساعته تهران – رشت در روز چهارشنبه باعث شد روز جمعه صبح زود عزم بازگشت را جزم كنيم . تا 4 ساعته به شهر خود برگرديم .

همه اينها رو گفتم تا ماجراي برگشت را تعريف كنم

اتوبان قزوين به تهران يك اتوبان خلوت بود كه زماني كه واردش شدم به جزء ما شايد جمعا 5 ماشين ديگه بودن و منهم با آرامش خاطر تو لاين وسط با سرعت 140 حركت ميكردم كه متوجه چراغ زدن ماشين عقبي شدم .

اصرارش بر چراغ زدن برام جاي تعجب داشت چون خيلي راحت ميتونست سبقت بگيره تا اينكه به خط بقلي رفتم و ديدم آقاي محترم راننده با يقه اي تا سرناف باز و ريشهاي تا به كمر رسيده اصرار بر فحاشي دارد. و تمام مدت تهديد مي كند و لاين عوض مي كند تا حدي كه سپر عقب ماشين ما رو مورد لطف خود قرار داد . من كه اصلا سر در نمي آوردم دردش چيه قصد توقف در كناره جاده رو داشتم كه مادرم اشاره به روسريم كرد و گفت درست سرت كن.

بعد از اين جريان اين ديوانه دست برداشت و رفت.

تا عوارضي كرج داشتم فكر مي كردم چه اتفاقي افتاد كه اين آقاي پشمالو اون حركات ديوانه وار رو به نمايش ميگذاشت كه دوباره برخوردي با آنها داشتيم تازه اون موقع مادرم گفت كه خانومي كه عقب ماشين نشسته بود گفت به راننده بگين روسريشو درست كنه تا شوهرم آروم بشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 86/06/10 ساعت 10:30 AM |

هفته دولت

 

روز جوان : هديه به جوانان ، ماده ۲۳ لایحه حمایت از خانواده

نظر به اينكه تمام مشكلات جوانان حل و فصل شده و مشكل ديگري باقي نمانده بر اساس ماده ۲۳ لایحه حمایت از خانواده  !!!!!!! مرد در صورتی که تملک مالی داشته باشد میتواند بدون رضایت همسر و با کسب اجازه از دادگاه همسر دوم اختیار کند.

خدا رو شكر فقط مشكل جوانان حمايت دولت از خانواده !!!!!!!! بود كه با اين قانون آن هم حل شد. راستي كسي ميدونه زنها چرا جزء جوانان محسوب نمي شوند؟

روز كارمند : هديه به كارمندان ، براساس دستور وزير شركت تعطيل ميشوند گويا با توجه به افزايش شغل و درآمد و پولهاي ريخته شده در خيابان نيازي به اين شركت در مملكت نيست.

روز داروسازي : خدايا شكرت كه هيچ مشكلي براي هيچ گروه بيماري از نظر تامين دارو وجود ندارد. چون اصلا اين مملكت گل و بلبل بيمار ندارد تا نيازي به دارو داشته باشيم. مي توانيم صادرات دكتر داروساز داشته باشيم. خدا رحمت كند جناب بوعلي سينا را

روز مستضعفين: هديه به ملت ، 100 ليتر بنزين

مردم متمول ايران اكثرا از سفرهائي هوائي بهره ميبرند لذا اين 100 ليتر را بهمراه 200 ليتر اهدائي به مجلس به نمايندگان ملت اهداء مي كنند كه به سلامت بصورت زميني به مستغلات خود سركشي نمايند.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 86/06/06 ساعت 10:45 AM |