تبليغاتX
خاطرات یک دختر ايرانی
خاطرات یک دختر ايرانی
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم - منم دلبسته اين خاک، منم فرزند ايران
ردي از آرامش ، نشان نسيم سكوت بر گونه هاي خيس تنهائي .

 

 

ردي از آرامش

 

 

 

گفتم  :هستم، اما خسته ام

 

نگفتم : هستم ، اما نيستم

 

نخواستم در تلاطم واژه ها به دست و پا بيافتم، تا كه تركه اي سرگردان در آب دست آويزي شود براي لحظه اي كوتاه مـــانـــدن .

 

شنيده بودم ، انسانها عادت مي كنن.

 

امـا ديدم ، انسانها فراموش مي كنن.

 

 

 

 

 

 

 

 

 ردي از آرامش ، نشان نسيم سكوت بر گونه هاي خيس تنهائي

اين است حكايت كنون من

 

 

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 86/05/31 ساعت 1:17 PM |

رویای دماوند

 

 

براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست.

لازم نيست آن را در قلبش فرو کني يا گلويش را با آن بشکافي.

پرهايش را بزن...

خاطره پريدن با او کاري مي کند که خودش را به اعماق سياهي پرت کند

 

 

پ.ن: هستم ولی خستم - پس تا بعد

 

 

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 86/05/21 ساعت 12:4 PM |

سنگسار
بي گناهداد كشيد :

كسی كه گناه نكرده اولين سنگ رو بزنه و بعد چشمهاش رو بست.

چند نفر ‍‌سنگی رو كه آماده كرده بودند توی دستشون چرخوندن اما جز اين هيچكس حركتی نكرد.

به زحمت دستش رو از لای خاك بيرون كشيد و يه سنگ پيدا كرد و محكم به صورت خودش كوبيد.

باران سنگ شروع شد.

 

 

برگرفته از تب چهل درجه 

 

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 86/05/16 ساعت 5:22 PM |

علم - فلسفه - مذهب
 

وقتی گوینده می‌فهمد چه می‌گوید و شنونده می‌فهمد چه می‌شنود، موضوع در مورد علم است.

وقتی گوینده می‌فهمد چه می‌گوید ولی شنونده نمی‌فهمد چه می‌شنود، موضوع در مورد فلسفه است.

وقتی گوینده نمی‌فهمد چه می‌گوید و شنونده نمی‌فهمد چه می‌شنود، موضوع در مورد مذهب است

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 86/05/10 ساعت 1:57 PM |

باران وسط تابستان

 

سالها پيش يه روزنامه چاپ ميشد به اسم حوادث كه يكهو جمع شد مثل بقيه روزنامه ها اما اين يكي مي گفتن مشكل سياسي نداشت . يادمه يه داستان دنبال دار داشت به اسم باران وسط تابستان كه هيچ وقت تموم نشد حالا هر وقت وسط تابستان بارون مياد من ياد اون ميافتم كه انتهاي اين تناقض به كجا رسيد؟ و من متولد تابستان تا كي بايد پائيز رو دوست داشته باشم؟!!!!

 

 --------

پ.ن:  فكر كنم 4 سال پيش بود تو همچين روزهاي براي اولين بار خاله آذر رو كنار مجسمه دربند ديدم هميشه هميتش برام قابل تحسين بود. سفر اين هفته گروه به دماوند به پا شد تا  سفر ناتمام خاله آذر به دماوند را نقطه پاياني باشد بيخبر از آن كه زمان بازگشت همنوردها او قله ديگري را فتح كرد اما تنها

 

درگذشت خانم آذر فتح اله زاده را به تمام كوهنوردان خصوصاً بچه هاي گروه اهورا تسليت ميگم

 

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 86/05/07 ساعت 9:48 AM |