![]() خون آريايي داره تو رگهام جريان اين تنها واژه ي هستي كه داره شريان ايراني زندگي ميكنم ايراني مي ميرم وقت جنگ اسلحه تو دست مي گيرم
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مرداد 1387
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
وبلاگ قديمي من
هفت رنگ آلـــوچـه زندگي رسم خوشايندي است تعريف نشده ستاره خاموش تخته خاكستري عــاشــقانــــه قانون طبيعت شاه آمفاكتوس سوم مطرود ليست وبلاگهاي به روز شده احسان امراه رضا نادم (راهي) :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
خاطرات یک دختر ايرانی
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم - منم دلبسته اين خاک، منم فرزند ايران ردي از آرامش ، نشان نسيم سكوت بر گونه هاي خيس تنهائي .
گفتم :هستم، اما خسته ام نگفتم : هستم ، اما نيستم نخواستم در تلاطم واژه ها به دست و پا بيافتم، تا كه تركه اي سرگردان در آب دست آويزي شود براي لحظه اي كوتاه مـــانـــدن . شنيده بودم ، انسانها عادت مي كنن. امـا ديدم ، انسانها فراموش مي كنن.
ردي از آرامش ، نشان نسيم سكوت بر گونه هاي خيس تنهائي اين است حكايت كنون من
رویای دماوند
براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافي ست. لازم نيست آن را در قلبش فرو کني يا گلويش را با آن بشکافي. پرهايش را بزن... خاطره پريدن با او کاري مي کند که خودش را به اعماق سياهي پرت کند
پ.ن: هستم ولی خستم - پس تا بعد
سنگسار
داد كشيد :
كسی كه گناه نكرده اولين سنگ رو بزنه و بعد چشمهاش رو بست. چند نفر سنگی رو كه آماده كرده بودند توی دستشون چرخوندن اما جز اين هيچكس حركتی نكرد. به زحمت دستش رو از لای خاك بيرون كشيد و يه سنگ پيدا كرد و محكم به صورت خودش كوبيد. باران سنگ شروع شد.
برگرفته از تب چهل درجه
علم - فلسفه - مذهب
وقتی گوینده میفهمد چه میگوید و شنونده میفهمد چه میشنود، موضوع در مورد علم است. وقتی گوینده میفهمد چه میگوید ولی شنونده نمیفهمد چه میشنود، موضوع در مورد فلسفه است. وقتی گوینده نمیفهمد چه میگوید و شنونده نمیفهمد چه میشنود، موضوع در مورد مذهب است
باران وسط تابستان
سالها پيش يه روزنامه چاپ ميشد به اسم حوادث كه يكهو جمع شد مثل بقيه روزنامه ها اما اين يكي مي گفتن مشكل سياسي نداشت . يادمه يه داستان دنبال دار داشت به اسم باران وسط تابستان كه هيچ وقت تموم نشد حالا هر وقت وسط تابستان بارون مياد من ياد اون ميافتم كه انتهاي اين تناقض به كجا رسيد؟ و من متولد تابستان تا كي بايد پائيز رو دوست داشته باشم؟!!!!
پ.ن: فكر كنم 4 سال پيش بود تو همچين روزهاي براي اولين بار خاله آذر رو كنار مجسمه دربند ديدم هميشه هميتش برام قابل تحسين بود. سفر اين هفته گروه به دماوند به پا شد تا سفر ناتمام خاله آذر به دماوند را نقطه پاياني باشد بيخبر از آن كه زمان بازگشت همنوردها او قله ديگري را فتح كرد اما تنها درگذشت خانم آذر فتح اله زاده را به تمام كوهنوردان خصوصاً بچه هاي گروه اهورا تسليت ميگم
|