![]() خون آريايي داره تو رگهام جريان اين تنها واژه ي هستي كه داره شريان ايراني زندگي ميكنم ايراني مي ميرم وقت جنگ اسلحه تو دست مي گيرم
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مرداد 1387
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
وبلاگ قديمي من
هفت رنگ آلـــوچـه زندگي رسم خوشايندي است تعريف نشده ستاره خاموش تخته خاكستري عــاشــقانــــه قانون طبيعت شاه آمفاكتوس سوم مطرود ليست وبلاگهاي به روز شده احسان امراه رضا نادم (راهي) :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
خاطرات یک دختر ايرانی
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم - منم دلبسته اين خاک، منم فرزند ايران سبلان
اين چند وقته خيلي گرفتارم بخاطر همين از همه دوستام بخاطر اينكه به اونها سر نزدم معذرت ميخوام حتماً در اولين فرصت جبران ميكنم. برام دعا كنين كه به دعاي تك تك شما ها نياز دارم. درسته كه گرفتاريهام بي شماره اما يك وقتهائي لازمه انسان از همه چيز و همه كس دل بكنه و خودش رو به دست آرزوهاش بسپاره بچه هاي گروه خيلي اصرار داشتند كه براي صعود به سبلان با اونها باشم ولي بخاطر اين دنياي مسخره ماشيني روزي 10 بار نظرم عوض ميشد تا اينكه در آخرين روز و ساعت تصميم گرفتم بر رفتن خيلي وقت بود به كوه سر نزده بودم ، حداقل يكسال بود كه بصورت حرفه اي كوه نرفته بودم ( نه اينكه فكر كنين الان هم خيلي حرفه اي هستم) ولي اين صعود با تمام چيزهاي ديگه فرق ميكرد ، روبروي سنگ محراب تو ساوالان دعا كردم كه خدا آرامشي رو كه خيلي وقته گم كردم به من برگردونه، رسيدن به قله و دست زدن به آب درياچه براي من "همه آرامش" بود. هميشه ميخواستم مثل كوه سخت و مثل صخره دست نيافتني باشم ، اما .... ادامه مطلب
دوستی !!!!!!!!
از انصاف نگذریم این چند روز بیکاری بهم این فرصت رو داد تا بتونم به کاری که واقعاً دوست دارم برسم من این چند روز بعنوان عضو هلال احمر در بیشتر ماموریتها بودم هرچند تو جنگ بین لبنان و اسرائیل من یکی بی طرفم اما باید بگم واقعاً فکر نمی کردم مردم کشور ما واقعاً به دیگران کمک کنن خیلی وقتها این صحنه ها رو تو تلویزیون دیده بودم اما حقیقتش رو بگم خودم باورم نمیشد ساعت 7 صبح میدان فلسطین تجمع زنان در دفاع از حقوق زنان و کودکان لبنان شاید باورش سخت باشه ولی پیرزنی که حتی تصور راه رفتنش برای من سخت بود با چشمهای پر از اشک ازمن پرسید : - واقعاً برای کمک به بچه های لبنان اینجا هستی ؟ - گفتم آره ، فلسطین و لبنان از تو لباسش 100 هزارتومان درآورد و گفت - این حقوق یکماهه منه فقط به من قول بده این بدست اونها برسه من از اون موقع تا الان نتونستم چهره این پیرزن که نه بهتره بگم "شیر زن" رو فراموش کنم، وقتی بهش گفتم الان که اول ماهه خودت چیکار می کنی گفت خدا بزرگه پول نون خودم رو نگه داشتم ولی اونها به این پول بیشتر احتیاج دارن روح بزرگ این زن چنان من رو تحت تاثیر قرار داده که هنوز نمی تونم فراموش کنم. ادامه مطلب
|