تبليغاتX
خاطرات یک دختر ايرانی
خاطرات یک دختر ايرانی
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم - منم دلبسته اين خاک، منم فرزند ايران
بدون شرح

من رسماً و كتباً از نويسنده مطلب زير معذرت مي خوام ولي بايد اعتراف  كنم اين نوشته رو با توجه به شرايط خودم تا 80% تغيير دادم

 

 

خیلی سهله چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری
صبح بلند شی ببینی که دیگه يادي ازش نداري

خیلی سهله که نباشه هیچ جایی برای آشتی
بی وفا شي براي اونی که جونتو واسش گذاشتی
خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه
هوساش وقتی تموم شد بره و پیشت نمونه
خیلی سخته که عزیزی یه شب برات بميره

تازه فردای همون روز به مرگت راضي شه

خیلی سخته توی بهار با کسی آشنا شی
اما وقتی که سه باره بهار شد یه جوری ازش جدا شی
خیلی سخته یه غریبه برات بشه آشناي صد ساله
بعد به اون بگی که چشمات نمی خواد اونو ببینه
خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی
کاش مجازاته بدی داشت ، توی قانون ، بی وفایی
خیلی سخته واسه اون بشکنه یه عمر غرورت
ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت
خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی
حالا بهت ثابت كنه كه تو با روياهاي ديگه اش فرقي نداري

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 85/01/28 ساعت 3:58 PM |

پريان احساسم

تنهام

ديگر نمي خواهم صداي ملامت رااز حنجره ي شقايق هاي وحشي بشنوم

من دست سبز تو را براي شکوفايي گل هاي وجودم مي خواهم

بيا که اشکهايم بهانه ي تو را مي گيرند

بيا که پريان احساسم پرواز را فراموش کرده اند

بيا که حوريان اشکهايم قسم خورده اند که راه قدم هايت را نمناک سازند


گفتم دوستت دارم

و دوستت دارم

و دوستت دارم

 

و اشک از چشمانم سرازير شد و باز ...

و به جاي سکوت اين بار تو نيز مانند من اشک ريختي...

 

گفتم تو را بيش از خود دوست مي دارم

 

                   گفتم : قبل از تصميم ، به آينده بيانديش

 

                                     گفتم :‌چون ديواري پشتم باش، مرا توان مقابله نيست

 

گفتم دعا كن فراموش كنم

 

                  گفتم : بخواه كه بگذارم و بگذرم

 

 

گفتي :‌ تو آن گوي طلائي كه برايت همه گوي ها را خواهم شكست

 

                   گفتي :‌ آينده رو خود خواهم ساخت

 

                                     گفتي :‌ فقط باش ، ...

 

نگفتم كه اين گوي طلائي طاقت ضربه ندارد

 

                   نگفتم : هراس از آينده مرا به تباهي كشاند

 

                                     نگفتم :‌ بودنم تو را نيز تباه كرد

 

 

گفتي :‌ ...

 

 

حال مي گويم

 

"بردن اسم تو از ياد کاريه که خيلي سخته دل تو نقش يه قلبه که تو اغوش درخته"

دعا كن خشكسالي بياد تا درختمون هيزم بشه ،

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 85/01/20 ساعت 1:41 PM |

دیروز گریستم

دیروز گریستم 

 

دلم می خواد بفهمی     .

دیروز تا می توانستم برای خودم گریه کردم،

دیروز گریستم، برای تمامی روزهایی که گرفتار،  خسته و یا عصبانی بودم ،برای تمامی روزها و تمامی نگرش هایم     برای تمامی لحظاتی که سبب بی حرمتی،  بی احترامی و جدایی از خودم شده و ، موجب شده بود،  انعکاس رفتار دیگران در من چنان باشد که خود نیز همان رفتار را با خودم داشته باشم، دیروز برای تمام تلاش هایی که کرده بودم تا دیگران دوستم بدارند گریستم برای تمامی خواسته هایی که میسرنشد و برای تمامی کارهایی که فقط به خاطر خشنودی اطرافیانم انجام دادم و بازتاب آن در خودم جز خلاء روحی،  درد جسمی و خستگی بی حد چیزی نبود     

 

دیروز گریستم 

 

چون گاهی جز گریه کاری نمی توان کرد،

 

دیروز گریستم 

 

به این خاطر که رنجیده بودم،  به این خاطر که مرا رنجانده بودند و به این خاطرکه من رنجور راهی نداشتم.جز این که در،  دردی عمیق فرو روم .زمانی که در این درد فرو می روی،  رنج تو را بیدار می کند    

 

دیروز گریستم 

 

به خاطر این که خیلی دیر شده بود و به خاطر این که وقتش رسیده بود      .

 

دیروز گریستم 

 

به این خاطر که روحم به تمامی چیزهایی که نیازبود بدانم،  واقف بود . دیروز با تمامی روحم گریستم و او را راضی کردم.حال بسیار بدی داشتم اما در میان گریه هایم احساس رهایی می کردم     

 

چرا که دیروز به خاطر همه چیز گریستم 

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 85/01/15 ساعت 10:55 AM |