تبليغاتX
خاطرات یک دختر ايرانی
خاطرات یک دختر ايرانی
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم - منم دلبسته اين خاک، منم فرزند ايران
نوروز بر ايران و ايراني مبارك

بجمشيد بر گوهر افشاندند

مر آن روز را روز نو خواندند

سر سال نو هرمز فروردين

برآسوده از رنج تن دل زکين

بزرگان بشادي بياراستند

مي جام و رامشگران خواستند

چنين روز فرخ از آن روزگار

بمانده از آن خسروان يادگار

شاهنامه نسخه دوره بايستغري

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 84/12/28 ساعت 12:7 PM |

نوشدارو اگر نيست مرهمی بياوريد به تسکين درد...

بنام آنكه آفريد تو را تا ديوانه كنم تورا

 

 

" نوشدارو اگر نيست مرهمی بياوريد به تسکين درد...

سهراب، زجر کش شد"

 

 

با قلب من بازي كن، روح كوچك و حساس من را به سخره بگير

خيالي نيست

 

وصيتنامه بنويس

حكايت بگو

من را در پرتگاه بي ياور رها كن

طعم گس مرگ را در دهانم مزه مزه كن

 

بازهم مي گويم

بازهم فرياد مي زنم

من تو را دوست مي دارم

و به قول تو اميدوار

 

من و تو به انتهاي راه رسيده ايم

 

 

براي هر محتضرزماني براي جان دادن وجود دارد

من تا پايان بهار خواهم مرد

 

مرگ را چه تفسير كني؟

قطع دم و بازدم؟

 

                         نــــــــه

 

مرگ یعنی نداشتن اميد

 

من اميدي به زندگي ندارم

ديگر اميدي به ديدن تو نيست

فقط اين زمان را از من نگير

بگذار اين لحظات آخر را با طعم شيرين حضورت مزه مزه كنم

بگذار با تك تك سلولهايم وجودت را در آغوش بگيرم

بگذار تو بگوئي و من بشنوم

نمي خواهم صدايت را فراموش كنم

نمي خواهم نگاهت را از ياد ببرم

نمي خواهم بوي نفست را به دست باد بسپارم

 

مي خواهم گوشم پر شود از صداي تو

مي خواهم چشمهايم فقط نگاه تو را دنبال كند

مي خواهم وجودم مملو از بوي تو شود

 

 

به نام او که اگر حکم کند همه محکومیم

من محكوم به نيست شدنم

پس بگذار آرزوي آخرم به دست تو برآورده شود

با من بمان

تا پايان بهار

من و گلها در بهار شكوفا مي شويم و در پايان بهار مي خشكيم

 

 

عشق من

 

به يك وعده خود وفا كن

من را به كوه بسپار

ميدونم كه يكروزي مي رسه كه كوه من رو هم به فراموشي ميسپاري

اما وعده خود را فراموش مكن

تا روزي كه من نفس مي كشم بمان

مي خواهم مرا به طبيعت بسپاري

 
|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 84/12/22 ساعت 8:11 AM |

استفاده از اين مطلب براي همگان ممنوع مي باشد
تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگي

آري من بيمارم ، بيماري كه من مبتلا شده ام پايانش مرگ است ، تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم تا فرا رسد اميدي ندارم ، تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند

ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد وصييتي براي همگان بنويسم پس بخوانيد وصييت من را در اين دفتر عشق

آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند

آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد

آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد

آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد

رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد

آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس

آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد

آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد

وصيت من به همه عاشقان و آدميان همين چند جمله بود

من سرطان دارم ، سرطان عشق

دواي درد من معشوقم هست ، و تاريخ مرگم برابر جدايي او از من مي باشد

دواي دردم رسيدن به معشوقم هست ، و تاريخ شفايم گرفتن دستان او و رسيدن به او مي باشد

پس خداوندا دواي درد مرا به قلبم برسان تا اين كابوس وحشتناك سرطان و مرگ به خاطر جدايي از عشق را از وجودم محو شود .

الهي به اميد تو
|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 84/12/20 ساعت 9:42 AM |

خاطرات ديرپاي

خاطرات ديرپاي در گذرند

اما، تنها خاطره تو در دلم باقيست

آنجا كه خيالت آرميده است

تصوير معطر تو باقي است

حلاوتي دست نيافتني، در انديشه ام

ديگران تركم مي كنند

همه رهايم مي كنند

اما تو مي ماني

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 84/12/15 ساعت 2:46 PM |

اين نوشته يك سرقت ادبيه ولي حرف دل خودم

من دختر تاريکيم؛که از ماه زاده شدودرسپيده دم يک صبح تاريک می ميرد

می خواهم آرام؛آرام ابليس شوم!

آری ابليس اين نام زيباتر است

می خواهم ابليس شوم تا در دل شب هر دم فرشته ای اسير کنم

او را بکشم؛گوشت تنش را تکه تکه کنم؛بخورم...........

سياه شوم ؛تاريک تر از شب

و.......                     منتظر بمانم

                                                  

                                                       تا تو بيايی

    

تو را اسير کنم؛گوشت تنت را تکه تکه کنم؛نه نمی خورم تو فرشته نيستی!

اما صبح در رورنامه می خوانيم:آقازاده ای که او هم مانند ساير آقازاده ها فرشته بود

توسط ابليسی ربوده؛گوشت پاک تنش تکه تکه وخورده شد....

و من باز هم منتظرم........

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 84/12/10 ساعت 9:15 AM |

من میفهمم

به من بگو : نگو ! ... نمیگویم ! اما نگو نفهم . که من نمیتوانم نفهمم .

من میفهمم .

دکتر علی شریعتی *

 

اول خواستم بخاطر اينكه مدت زمان طولاني نبودم به هيچ كدوم از دوستان هم سرنزدم كلي عذر خواهي كنم . مي دونم كه مي بخشيد

تو اين مدت از دست همه چيز تا حد مرگ عصباني بودم حتي از خود خدا

يك روز هم حسابي با هم دعوا گرفتيم.

نتيجه اخلاقي اونهم اين شد:

من ديگه هيچ تصميمي نمي گيرم ، هيچ آرزوئي ندارم. به آينده نخواهم انديشيد، گذشته را فراموش خواهم كرد.

من در لحظه زندگي خواهم كرد. مي خواهم لذت زندگي را تجربه كنم

از اون عزيزي هم كه كتاب عظمت خود را دريابيد اثر وين داير ترجمه محمدرضا آل ياسين رو داد يــــــــــــك دنيــــــــــــا ممنون

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 84/12/07 ساعت 10:38 AM |