![]() خون آريايي داره تو رگهام جريان اين تنها واژه ي هستي كه داره شريان ايراني زندگي ميكنم ايراني مي ميرم وقت جنگ اسلحه تو دست مي گيرم
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مرداد 1387
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
وبلاگ قديمي من
هفت رنگ آلـــوچـه زندگي رسم خوشايندي است تعريف نشده ستاره خاموش تخته خاكستري عــاشــقانــــه قانون طبيعت شاه آمفاكتوس سوم مطرود ليست وبلاگهاي به روز شده احسان امراه رضا نادم (راهي) :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
خاطرات یک دختر ايرانی
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم - منم دلبسته اين خاک، منم فرزند ايران تو جاني در جانم مي آفريني
اي كاش مي توانستم بگويم كه با من چه مي كني.... تو جاني در جانم مي آفريني تو تنها سببي هستي كه به خاطر آن روزهاي بيشتر شبهاي بيشتر و سهم بيشتري از زندگي مي خواهم تو به من اطمينان مي دهي كه فردايي وجود دارد.... جبران خليل جبران
روز عشق را از 25 بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل كنيم.
29 بهمن ماه " روز عشق " يا همان سپندار مذگان مبارك سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.
دلم به وسعت آسمان هواي گريه دارد
اونقدر دلم براي خودم گرفته كه ...
بگذار هميشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و پاك باشي بگذار اين را فرياد زنم كه من از پتروس متنفرم
بگذار اين را همه بدانن كه ديگر دوستت ندارم
مراسم
مرد او را از زماني كه دختر خيلي كوچكي بود مي شناخت.
او زيباترين دختر دنيا بود و مرد عميقاً دوستش داشت. روزگاري او بت دختر بود.
اما حالا مرد ديگري داشت دختر را از دست او مي گرفت.
چشم ها برق زدند، مرد با ملايمت گونه هاي دختر را بوسيد، لبخند زد و دست او را به دست داماد داد.
اين روزها کاش فقط يه کم تو بودی. فقط يه کم.
اين روزها گاهی جلوی آينه می ايستم و اشکهامو نگاه ميکنم.
ميخوام همه ی اشکهامو جمع کنم توی يه شيشه تا وقتی ديدمت بهت نشون بدم.
شايد هم برای روزتولدت بهت هديه دادم.
هرچند تولدت گذشته
همین جمعه گذشته تولد تو بهترینم بود
اما افسوس و صد افسوس که نیستی تا بهت بگم تولدت مبارک
اين روزها هوای اتاقم بدجوری خزونيه.
همه اش آسمون ابريه. انگار آسمون هم ميخواد اشکاشو جمع کنه.
این روزها همه اش ابرـ
همه اش بارون ـ
همه اش اشک ـ
کاش يه کم خسته نبودم.
اين روزها کاش فقط يه کم تو بودی. فقط يه کم. کاش. . . .
در آرايشگاه
زني كه روي صندلي نشسته بود ادامه داد: " به هرحال، زنش خيلي هالوست!
آرايشگر لبخند زد : "ويليام ، شوهر من هم عاشق بولينگ است."
قبلاً اينطور نبود... حالا تمام وقت دنبال بازي است...
زن با چهره اي درهم، مكث كرد.
بعد لبخندي آرام و تلخ بر لبش نشست.
|