تبليغاتX
خاطرات یک دختر ايرانی
خاطرات یک دختر ايرانی
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم - منم دلبسته اين خاک، منم فرزند ايران
تو جاني در جانم مي آفريني

اي كاش مي توانستم بگويم

كه با من چه مي كني....

تو جاني در جانم مي آفريني

تو تنها سببي هستي

كه به خاطر آن

روزهاي بيشتر

شبهاي بيشتر

و سهم بيشتري

از زندگي مي خواهم

تو به من اطمينان مي دهي

كه فردايي

وجود دارد....

 جبران خليل جبران

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 84/11/29 ساعت 9:49 AM |

روز عشق را از 25 بهمن (Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل كنيم.

 

 

29 بهمن ماه " روز عشق " يا همان سپندار مذگان مبارك

 

سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.

 

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 84/11/25 ساعت 4:25 PM |

دلم به وسعت آسمان هواي گريه دارد

اونقدر دلم براي خودم گرفته كه ...

وقتي ياد اون گريه روي سينه اش ميافتم دلم مي خواد دنيا تموم ميشد

بگذار هميشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و پاك باشي
بگذار نامم چون شاه كليدي بر درگاه قلبت هميشكي باشد
بگذار نگاهمان نه به هوس كه به عشق ...آنهم عشقي آسماني در هم گره خورد
بگذار دلم براي تو باشد
بگذار دلت ...حالم را بپرسد
بگذار قلبم براي تو بتپد
بگذار آرزوهايم با تو باشد ...براي تو.....به خاطر تو.

بگذار اين را فرياد زنم كه من از پتروس متنفرم

 

بگذار اين را همه بدانن كه ديگر دوستت ندارم

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 84/11/23 ساعت 9:14 AM |

مراسم

مرد او را از زماني كه دختر خيلي كوچكي بود مي شناخت.

 

او زيباترين دختر دنيا بود و مرد عميقاً دوستش داشت. روزگاري او بت دختر بود.

 

اما حالا مرد ديگري داشت دختر را از دست او مي گرفت.

 

چشم ها برق زدند، مرد با ملايمت گونه هاي دختر را بوسيد، لبخند زد و دست او را به دست داماد داد.

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 84/11/16 ساعت 10:14 AM |

اين روزها کاش فقط يه کم تو بودی. فقط يه کم.

اين روزها گاهی جلوی آينه می ايستم و اشکهامو نگاه ميکنم.

 

ميخوام همه ی اشکهامو جمع کنم توی يه شيشه تا وقتی ديدمت بهت نشون بدم.

 

شايد هم برای روزتولدت بهت هديه دادم.

 

هرچند تولدت گذشته

 

همین جمعه گذشته تولد تو بهترینم بود

 

اما افسوس و صد افسوس که نیستی تا بهت بگم تولدت مبارک

 

اين روزها هوای اتاقم بدجوری خزونيه.

 

همه اش آسمون ابريه.

                          انگار آسمون هم ميخواد اشکاشو جمع کنه.

 

این روزها همه اش ابرـ

 

                          همه اش بارون ـ

 

                                             همه اش اشک ـ

همه اش بغض ـ

                  همه اش تنهايی ـ

 کاش فقط يه کم تنها نبودم.

 

                                 کاش يه کم خسته نبودم.

 

اين روزها کاش فقط يه کم تو بودی. فقط يه کم.

 

کاش. . . .

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 84/11/10 ساعت 12:3 PM |

در آرايشگاه

زني كه روي صندلي نشسته بود ادامه داد: " به هرحال، زنش خيلي هالوست!

بيل هر شب به او مي گويد براي بازي بولينگ مي رود.

او هم هميشه حرفش را باور مي كند!"

آرايشگر لبخند زد                 : "ويليام ، شوهر من هم عاشق بولينگ است."

 

قبلاً اينطور نبود... حالا تمام وقت دنبال بازي است...

 

زن با چهره اي درهم، مكث كرد.

 

بعد لبخندي آرام و تلخ بر لبش نشست.

"صبر كن موهايت را فر كنم. قيافه اي فراموش نشدني پيدا خواهي كرد."

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 84/11/04 ساعت 8:41 AM |