تبليغاتX
خاطرات یک دختر ايرانی
خاطرات یک دختر ايرانی
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم - منم دلبسته اين خاک، منم فرزند ايران
پدر و مادر

اگر مادر روح و روان محسوب ميشه

پدر پشت و ستون ادمي محسوب ميشه

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 84/09/29 ساعت 3:55 PM |

تاريكي

همه هستی من آیه تاریکیست

که تو را در خود تکرار کنان

به سحر گاه شکفتن ها ورستن های ابدی خواهد برد

من در این آیه تو را آه کشیدم ،آه

من در این آیه تو را

به درخت و آب و آتش پیوند زدم

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 84/09/26 ساعت 9:17 AM |

پشيمونم

 

 

به ياد داشته باشيم كه زنبورعسل، شيرين ترين عسل را ازگلهاي آويشن كه گياهي كوچك وتلخ است مي سازد.

 

 

ديروز رفتم توچال ، بهترين خاطره زندگي من يكسال پيش تو ايستگاه ۵ توچال رقم خورد. از وقتي دورنماي ايستگاه رو ديدم ، حتي قبل از اون هر پيچ ، هر سنگ هر .... همه اينها پارسال زير يكمتر برف پنهان بودن اما ....... پشيمونم از دست كاري خاطره قشنگ پارسال كه الان شده سوهان روحم

 

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 84/09/19 ساعت 8:38 AM |

آينده

نمي دانم چه خواهد شد ... اصلا چه اهميتي دارد ؟ مهم رهائيست ! راه رهايي گذشت زمان است در ذهن خسته و تكيه دادن .. هيچ عجله نخواهم كرد .. براي يافتن يك دست مهربان هيچ شتاب نخواهم كرد زيرا كه رهايي را بيش از يك دست مهربان بسته به زنجير مي خواهم ... من دست مهربان آزاده اي را صدا مي زنم كه در زنداني ترين ثانيه ها بي وقفه براي دست پرخواهش من تلاش كند ، آزاد و رها

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 84/09/12 ساعت 2:43 PM |

پيوند تازه

- "چرا؟"

- "تمام شده ، آنجلا، همين"

- "اما من به تو نياز دارم!"

جورج گفته او را تصحيح كرد: " به من نياز داشتي"

جورج دست او را نوازش كرد: "عزيز دلم، تو زنده خواهي ماند. حتي با شناختي كه از تو دارم بايد بگويم... موفق هم خواهي بود."

مرد ايستاد، زن را بوسيد و رفت.

آنجلا كه آب بيني اش را بالا مي كشيد ديد او از كنار پيشخدمت گذشت. چه پيشخدمت خوش قيافه اي! تا به حال متوجه او نشده بود.

زن با كمرويي صدا زد:‌"ببخشيد؟"

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 84/09/08 ساعت 9:8 AM |