![]() خون آريايي داره تو رگهام جريان اين تنها واژه ي هستي كه داره شريان ايراني زندگي ميكنم ايراني مي ميرم وقت جنگ اسلحه تو دست مي گيرم
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مرداد 1387
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
وبلاگ قديمي من
هفت رنگ آلـــوچـه زندگي رسم خوشايندي است تعريف نشده ستاره خاموش تخته خاكستري عــاشــقانــــه قانون طبيعت شاه آمفاكتوس سوم مطرود ليست وبلاگهاي به روز شده احسان امراه رضا نادم (راهي) :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
خاطرات یک دختر ايرانی
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم - منم دلبسته اين خاک، منم فرزند ايران پدر و مادر
تاريكي
همه هستی من آیه تاریکیست که تو را در خود تکرار کنان به سحر گاه شکفتن ها ورستن های ابدی خواهد برد من در این آیه تو را آه کشیدم ،آه من در این آیه تو را به درخت و آب و آتش پیوند زدم
پشيمونم
به ياد داشته باشيم كه زنبورعسل، شيرين ترين عسل را ازگلهاي آويشن كه گياهي كوچك وتلخ است مي سازد.
ديروز رفتم توچال ، بهترين خاطره زندگي من يكسال پيش تو ايستگاه ۵ توچال رقم خورد. از وقتي دورنماي ايستگاه رو ديدم ، حتي قبل از اون هر پيچ ، هر سنگ هر .... همه اينها پارسال زير يكمتر برف پنهان بودن اما ....... پشيمونم از دست كاري خاطره قشنگ پارسال كه الان شده سوهان روحم
آينده
نمي دانم چه خواهد شد ... اصلا چه اهميتي دارد ؟ مهم رهائيست ! راه رهايي گذشت زمان است در ذهن خسته و تكيه دادن .. هيچ عجله نخواهم كرد .. براي يافتن يك دست مهربان هيچ شتاب نخواهم كرد زيرا كه رهايي را بيش از يك دست مهربان بسته به زنجير مي خواهم ... من دست مهربان آزاده اي را صدا مي زنم كه در زنداني ترين ثانيه ها بي وقفه براي دست پرخواهش من تلاش كند ، آزاد و رها
پيوند تازه
- "چرا؟" - "تمام شده ، آنجلا، همين" - "اما من به تو نياز دارم!" جورج گفته او را تصحيح كرد: " به من نياز داشتي" جورج دست او را نوازش كرد: "عزيز دلم، تو زنده خواهي ماند. حتي با شناختي كه از تو دارم بايد بگويم... موفق هم خواهي بود." مرد ايستاد، زن را بوسيد و رفت. آنجلا كه آب بيني اش را بالا مي كشيد ديد او از كنار پيشخدمت گذشت. چه پيشخدمت خوش قيافه اي! تا به حال متوجه او نشده بود. زن با كمرويي صدا زد:"ببخشيد؟"
|