![]() خون آريايي داره تو رگهام جريان اين تنها واژه ي هستي كه داره شريان ايراني زندگي ميكنم ايراني مي ميرم وقت جنگ اسلحه تو دست مي گيرم
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
مرداد 1387
تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 آرشیو موضوعی
جستجو
پیوندها
وبلاگ قديمي من
هفت رنگ آلـــوچـه زندگي رسم خوشايندي است تعريف نشده ستاره خاموش تخته خاكستري عــاشــقانــــه قانون طبيعت شاه آمفاكتوس سوم مطرود ليست وبلاگهاي به روز شده احسان امراه رضا نادم (راهي) :: قالب ساز :: پیوندهای روزانه
آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
خاطرات یک دختر ايرانی
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم - منم دلبسته اين خاک، منم فرزند ايران در باغ
زن در باغ ايستاده بود كه ديد مرد به طرفش مي دود. - "تينا ! گل من! عشق بزرگ زندگي من!" مرد عاقبت اين كلمات را برزبان آورده بود.
- "اوه تام!"
- "تينا، گل من!"
- "اوه، تام! من هم تو را دوست دارم!"
تام به زن رسيد، به زانو افتاد، و به سرعت او را كنار زد.
- "گل من! تو روي گل سرخ برنده جايزه من ايستاده اي!"
عاشقي
آن يكي گفت : كه صاحب بصري مي خواهد
آن يكي گفت : كه چشمان تري مي خواهد
جمله گفتيد سفيهانه و من مي گويم : عاشقي شيوه مردانه تري مي خواهد
چال اسكندرون
يك سئوال كاملاً جدي؟
من خسارت جلو بندي ماشيني رو كه تو چاله اتوبان داغون شده بايد از كي بگيرم اخه كجاي دنيا تو خط سرعت يه چاله اندازه چال اسكندرون مي زارن كه تو مملكت ما گذاشتن؟؟؟
اشك
به او با اشک خون گویم مرو من بی تو می میرم ولی من در میان های های گریه خندیدم که تو هر گز ندانی بی تو یک تک شاخه ی عریان پاییزم دگر از غصه لبریزم.....
باور كنين كم آوردم ، يك هفته است هر وقت تو آئينه نگاه كردم فقط حلقه اشك رو ديدم و بس. برام دعا كنين بتونم از پسش بر بيام.
تنهائي
کسی که بخواهد هستیاش را
افسوس
تو را راندم ولی آن لحظه گویی آسمان میمرد جهان تاریک می شد کهکشان میمرد درون سینه ام دل ناله می زد : باز کن از پای زنجیرم که بگریزم به دامانش بیاویزم
تــــوبه
گفتم : اگر بوسه دهی توبه کنم که دگر بار از اینگونه خطاها بکنم .....
بوسه دادی چون بر خواست لبانم زلبت توبه کردم که دگر بار توبه ی بیجا بکنم.................
ماه آبان
دو سال پيش تو ۴ آبان بدترين خاطره زندگيم رقم خورد، ولي امسال يعني بعد از گذشت دو سال و ۱۰ روز در ۱۴ آبان يك نقطه براي پايان يك پاراگراف از بهترين خاطره زندگي توسط دست مقتدر خدا اضافه شد.
ديروز يك روز عجيب بود. نمي دونم چطوري همه داستان رو بگم اين دختر ايروني تا يكسال پيش جوري زندگي كرده بود كه هيچكس حتي خودش باورش نمي شد كه بتونه عاشق بشه ، بتونه كسي رو دوست داشته باشه. اما يك اتفاق ، اون رو با گوشه اي از زندگيش آشنا كرد كه براي خيلي از كساني كه مي شناختنش جاي تعجب بود. يكسال پيش اين دختر ايروني عاشق شد شايد عاشقي واژه درستي نباشه. مي تونم بگم تونستم در اين گيتي كسي رو پيدا كنم كه نيازي نبود باهاش حرف بزنم ، نيازي نبود در كنارش باشم . اونقدر روحمون بهم نزديك بود كه با فرسنگها فاصله حرفهاي نگفته همديگر رو مي فهميديم. درحقيقت يك روح در دو بدن اونقدر اين عالم زيبا بود ، كه فراموش كرديم نمي تونيم براي هميشه همديگر رو داشته باشيم. نمي تونيم توي اين دنيا فرياد بزنيم و عشقمون رو اعلام كنيم. به خاطر همين ديروز اين دفتر رو بستيم. نمي تونم بگم ديگه همديگر رو دوست نداريم. فقط مي تونم خدا را شاكر باشم كه اين قدرت رو به من داد تا كنار بكشم. حالا دوستهاي من ممنون ميشم كه توي اين راه منو تنها نگذاريد. دلم مي خواد احساس كنم در نبودش (هرچند كه روحش هميشه همراهمه درحقيقت با روح من هيچ فرقي نداره) تنها نيستم
برگ اول
اين اولين صفحه از دفتري كه تصميم گرفتم از امروز سياهش كنم، مي خوام بنويسم تا شايد يكنوعي سبك بشم. من تو ظهر یک روز چهارشنبه از ماه تیر بدنیا اومدم. توی اون صفحه از تاریخ آقای پدر یادداشت گذاشته "دخترم بدنیا اومد کسی که خیلی وقته منتظرش بودم اسمش رو میگذارم نیلوفر ". وقتی بزرگتر که شدم مادرم برام تعریف کرد وقتی بدنیا اومدی صدای اولین گریه ات با بانگ الله اکبر اذان ظهر درهم آمیخته بود. و من شدم اولین فرزند یک خانواده ای که بنای زندگیشون عشق بود . یک دختر لجباز که با حافظه ای قوی ادامه مطلب
|