تبليغاتX
خاطرات یک دختر ايرانی
خاطرات یک دختر ايرانی
من از پستی ، من از زاری، من از خواری گريزانم
بابا شرمنده ام
ديشب براي اولين بار فهميدم :

چقدر سخته پدر باشي

چقدر سخته بخواي هم كلام بچه ات باشي و هم به خواسته دلت برسي

 

اصلا دلم نمي خواست جاي تو باشم

 

.

.

.

آقاي پدر متاسفم

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 91/01/22 ساعت |

فرزند عزیزم
 
آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،
اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم
اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است
صبور باش و درکم کن
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض کنم
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم...
وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی....
زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..روزی خود میفهمی
از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم
 
فرزند دلبندم،دوستت دارم
|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 91/01/07 ساعت |

عروسك فرنگي
براي اينكه مريض باشي بايد ظاهرت مريض باشد و گرنه هيچ كس مرض تو را جدي نمي گيرد. نمي فهمنمد كه ممكن است با ظاهري مثل من سالم ، يك پايت لب گور باشد. خيال خودكشي داري

خودكشي؟

هرگز.

من هرگز خودكشي نخواهم كرد.

 

 

...

عروسك فرنگي "آلبا دسس پدس"

(ترجمه : بهمن فرزانه)

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 90/12/18 ساعت |

:(
تنها سهم من از با تو بودن فقط شده (                          )

دلم برات خيلي تنگه

اميدوارم هرچي زودتر اين روزها تموم بشه برسه به ساعت و دقيقه

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 90/12/16 ساعت |

بعد از ... سالگي
بعد از ۸ سال هنوز حسن نفرت برام غريبه است 

اما ديگه دلم براي دوستي هاي قديم تنگ نميشه

هنوز به قدرت اراده ايمان دارم

اما ديگه دلم نمي خواد متولد شم

 هنوز هم از جنگ خسته ام

اما ديگه حتي به صلح هم فكر نمي كنم

 ديگه حتي افتخار هم نميكنم ، ديگه گريه هم نمي كنم

 

و من همچنان آرزوي مردن دارم ، اما نه به دست خودم كه به دست تو

 

|+| نوشته شده توسط دختر ايروني در 90/12/11 ساعت |